دوستان تو سه کسند و دشمنانت سه کس . امّا دوستان تو . دوست تو و دوست دوست تو و دشمن دشمن توست ، و دشمنانت : دشمن تو و دشمن دوست تو و دوست دشمن توست . [نهج البلاغه]

چرا این سنگ در خانه خدا کعبه قرار گرفته؟


در کتاب « فاطمة الزهرا سلام الله علیها از ولادت تا شهادت » نوشته آیة الله سید محمد کاظم قزونی؛ ترجمه علی کرمی خواندم که:


هنگامی که عمر بن خطّاب پس از حج به حجر الأسود نزدیک شد و آن را لمس نمود گفت: « هان! به خدا سوگند می دانم که تو سنگ هستی نه سودی توانی رسانید و نه زیانی. اگر پیامبر (ص) تو را لمس نکرده بود، من نیز چنین نمی کردم. »


امیر المؤمنین علی علیه السلام به او فرمود: « هان! ای أبا حفص ! این سخن را مگو. چرا که پیامبر این سنگ را تنها به خاطر حقیقتی که می دانست لمس می نمود. اگر تو قرآن را نیک می خواندی و تفسیر و تأویل آن را خوب می دانستی، در میافتی که این سنگ هم سود رسان است و هم زیان زننده و دارای دو چشم و دو لب و زبانی گویا و روان می باشد که برای هر کسی بر پیمانش با او وفا کند، گواهی خواهد داد. »


سپس امیر مؤمنان این آیه را تلاوت کرد: « و إذ أخذ ربّک من بنی آدم من ظهورهم ذرّیتهم ... » ( اعراف _ 172 ) و فرمود: زمانی که فرزندان آدم با آزادی و شوق به پروردگاری خدای خویش زبان به اقرار گشودند، خداوند در مورد زیارت « کعبه » نیز از آنان پیمان گرفت. سپس کاغذی رقیق تر از آب آفرید و به قلم فرمان داد که: هان! آمدن بندگانم به زیارت کعبه را بنویس!


و قلم نوشت. آنگاه به سنگ فرمان داده شد که دهانت را بگشا و سنگ چنین کرد و به دستور آفریدگار هستی نامه را بلعید و دستور یافت که آن را حفظ نما، و بر آن بندگان شایسته کرداری که به زیارت کعبه خواهند آمد گواه باش و شهادت ده.


و « حجر الأسود » در کمال فرمان برداری فرود آمد و در اینجا استقرار یافت.



::: چهارشنبه 12/4/1387 ::: ساعت 8:45 عصر ::: نظرات شما: نظر

از اونجایی که من در دو مقطع راهنمایی و دبیرستان ( هر دو ) تدریس می کنم. هم با نوجوانان سر کار دارم، هم جوانان. بی رودربایسی بگم تدریس در دبیرستان خیلی برام شیرین تره تا راهنمایی. چون احساس می کنم به شاگردان دبیرستانیم خیلی نزدیکترم.


اولین روز تدریسم ( دو سه سال پیش را می گم ) وقتی برای اولین بار رفتم سر کلاس درس، بچه ها کلاسو گذاشته بودند روی سرشون. انگار نه انگار که معلمی اومده سر کلاس. بهشون سلام کردم ولی هیچ کدومشون حواسشون به من نبود. یکیشون وقتی من رو دید بهم گفت: تازه اومدی! ببین ما صندلی اضافه نداریم، برو از کلاس کناری بیار. این لیست معلم عربی دست تو چی کار می کنه؟!! ناسلامتی من نماینده کلاسم ها!!!!


گفتم: عزیزم من خود معلم عربی تون هستم. خندید و زد رو شونم و گفت: شوخی می کنی کلک. از قیافه های بچه ها معلوم بود که نمی تونند باور کنند من معلمشونم. زمزمه های زیر لبشون به گوشم می رسید که یکی به کنار دستیش می گفت: بابا این که خودش هنوز بچه ست. چطوری می خواد به ما درس بده؟!!!


خلاصه دلم می خواست لحظه ورودم به کلاس رو با لحظه خروجم از کلاس درس ببینید. بعد از اون من را به عنوان یه معلم قبول کردند و من واقعا از تدریس لذت می برم.


اواخر سال مدیر دبیرستان غیر انتفاعی که به قول خودش ریسک کرده بود که یه معلم تازه کار را به کار گرفته بود ، شخصا از من تشکر کرد و گفت نه تنها بچه ها از شما تعریف می کنند و از تدریستون راضی هستند؛ بلکه معلم های دیگه هم می گن این خانوم فلانی چی کار کرده که بچه ها اینقدر دوستش دارند. ( محض ریای اینترنتی )


خیلی از شاگردام که سال بعدش من معلمشون نبودم میومدند پیشم و درخواست کلاس خصوصی می کردند. ( اینم باز محض ریای بیشتر )


این چیزا رو برای این تعریف کردم که فکر نکنید من از اون معلم هایی هستم که فقط می خواهم یه حقوقی بگیرم و سر و ته کلاس رو جمع کنم به دو تا جمله ترجمه کردن و یه قواعدی درس دادن و تمرین حل کردن بدون تشریح و توضیح اونا.


حالا منظورم از گفتن این حرفا چیه؟ ببینید به نظرم مشکل ما اینه که جوونامون را باورنداریم. من واقعا خودمو به آب و آتیش زدم تا موفق شدم بعد از یک سال و اندی از فارغ التحصیلیم کار تدریس را شروع کنم، چون هر کی قیافه من را می دید ( که متاسفانه کمتر از سن شناسنامه ایم هم دیده می شد ) باورش نمی شد که من می تونم. من هم توان کلاس داری و علم کافی برای این کار رو دارم.


بیشتر جوونای ما در حال دویدن هستند. هر کدومشون به نوعی. دویدن دنبال قبولی در دانشگاه، اشتغال، ازدواج، وام ازدواج، ... مهمتر از همه استقلال از همه جهت. واسه همینم هست که حیران و سرگردان موندند چی کار کنند؟


من کاملا با صحبت های استاد مخبر ( سرای اندیشه ) و عارفه و عرفان ( حدیث عشق ) موافقم. این یاد خداست که باعث آرامش انسان می شه و آرامش انسانه که باعث جوان موندنش می شه.


ولی وقتی بیشتر جوونای ما هنوز نتونستند خودشون را بشناسند، چطور می تونند خدای خودشون را بشناسند. مگر نه اینکه امام علی علیه السلام فرمودند: « من عرف نفسه فقد عرف ربّه. » هر کس خودش را بشناسد، قطعا پروردگارش را هم می شناسد.


مطمئنا اگه راه ورودی برای جوونای ما باز بشه و دل های پاکشون بتونه حقایق را اونطوری که هست و باید باشه پیدا کنه، و به جوونامون بها داده بشه، اونها را باور کنیم که بله شما هم می توانید، بالطبع خیلی از مشکلاتی که گریبانگیرشونه رفع می شه.


شاگردی داشتم که می گفت تو خونه هیچ کس من را داخل آدم حساب نمی کنه.  وقتی همه دور هم نشستند و دارند راجع به یه موضوعی صحبت می کنند. همین که من هم به جمعشون اضافه می شوم و می خواهم درباره اون موضوع نظر بدهم. خواهر و برادر های بزرگترم بهم می گن ای بابا! از کی تا حالا بادنجون جزو میوه ها شده که ما خبر نداریم.


خلاصه اینکه به نظر من سنگ بنای آرامش دل های جوانان ما در خانواده هاشون زده می شه ، بعدشم دوستان و جامعه.


چطور می توان از جوونی که یه عمر شاهد رفتار و کردار غیر اسلامی و گاهی به ظاهر اسلامی ولی غیر اخلاقی ( تعصبات بیجایی که ساخته ذهن ناهنجار خودمونه و اون را به دین نسبت می دهیم ) خانواده یا جامعه بوده، توقع داشت که رفتار هنجاری رو از خودش نشون بده. بعضی وقتا جوونای ما می خواهند راه درست را پیدا کنند ؛ ولی متأسفانه متأسفانه رفتارهای غلط و متفاوت اطرافیانشون باعث میشه اونها به بیراهه بروند و گرفتار دوستان ناباب و ...


وظیفه من معلم، توی مادر ، پدر ، خواهر ، برادر ، دوست و .... چیه؟!


بیایید تلاش کنیم قبل از هر چیز حقیقت وجودی خودمون را بشناسیم و از اون به راز خلقتمون پی ببریم تا به لقاء الله که کمال مطلوب آفرینش ماست برسیم.



::: دوشنبه 5/6/1386 ::: ساعت 7:27 صبح ::: نظرات شما: نظر