از اونجايي که من در دو مقطع راهنمايي و دبيرستان ( هر دو ) تدريس مي کنم. هم با نوجوانان سر کار دارم، هم جوانان. بي رودربايسي بگم تدريس در دبيرستان خيلي برام شيرين تره تا راهنمايي. چون احساس مي کنم به شاگردان دبيرستانيم خيلي نزديکترم
.اولين روز تدريسم ( دو سه سال پيش را مي گم ) وقتي براي اولين بار رفتم سر کلاس درس، بچه ها کلاسو گذاشته بودند روي سرشون. انگار نه انگار که معلمي اومده سر کلاس. بهشون سلام کردم ولي هيچ کدومشون حواسشون به من نبود.
يکيشون وقتي من رو ديد بهم گفت: تازه اومدي! ببين ما صندلي اضافه نداريم، برو از کلاس کناري بيار. اين ليست معلم عربي دست تو چي کار مي کنه؟!! ناسلامتي من نماينده کلاسم ها
گفتم: عزيزم من خود معلم عربي تون هستم. خنديد و زد رو شونم و گفت: شوخي مي کني کلک.
از قيافه هاي بچه ها معلوم بود که نمي تونند باور کنند من معلمشونم. زمزمه هاي زير لبشون به گوشم مي رسيد که يکي به کنار دستيش مي گفت: بابا اين که خودش هنوز بچه ست. چطوري مي خواد به ما درس بده؟
خلاصه دلم مي خواست لحظه ورودم به کلاس رو با لحظه خروجم از کلاس درس ببينيد. بعد از اون من را به عنوان يه معلم قبول کردند و من واقعا از تدريس لذت مي برم
.اواخر سال مدير دبيرستان غير انتفاعي که به قول خودش ريسک کرده بود که يه معلم تازه کار را به کار گرفته بود ، شخصا از من تشکر کرد
و گفت نه تنها بچه ها از شما تعريف مي کنند و از تدريستون راضي هستند؛ بلکه معلم هاي ديگه هم مي گن اين خانوم فلاني چي کار کرده که بچه ها اينقدر دوستش دارند. ( محض رياي اينترنتي )
خيلي از شاگردام که سال بعدش من معلمشون نبودم ميومدند پيشم و درخواست کلاس خصوصي مي کردند. ( اينم باز محض رياي بيشتر
)اين چيزا رو براي اين تعريف کردم که فکر نکنيد من از اون معلم هايي هستم که فقط مي خواهم يه حقوقي بگيرم و سر و ته کلاس رو جمع کنم به دو تا جمله ترجمه کردن و يه قواعدي درس دادن و تمرين حل کردن بدون تشريح و توضيح اونا.
حالا منظورم از گفتن اين حرفا چيه؟
ببينيد به نظرم مشکل ما اينه که جوونامون را باورنداريم. من واقعا خودمو به آب و آتيش زدم تا موفق شدم بعد از يک سال و اندي از فارغ التحصيليم کار تدريس را شروع کنم، چون هر کي قيافه من را مي ديد ( که متاسفانه کمتر از سن شناسنامه ايم هم ديده مي شد ) باورش نمي شد که من مي تونم. من هم توان کلاس داري و علم کافي براي اين کار رو دارم.بيشتر جووناي ما در حال دويدن هستند.
هر کدومشون به نوعي. دويدن دنبال قبولي در دانشگاه، اشتغال، ازدواج، وام ازدواج، ... مهمتر از همه استقلال از همه جهت. واسه همينم هست که حيران و سرگردان موندند چي کار کنند؟من کاملا با صحبت هاي استاد مخبر ( سراي انديشه ) و عارفه و عرفان ( حديث عشق ) موافقم. اين ياد خداست که باعث آرامش انسان مي شه و آرامش انسانه که باعث جوان موندنش مي شه.
ولي وقتي بيشتر جووناي ما هنوز نتونستند خودشون را بشناسند، چطور مي تونند خداي خودشون را بشناسند. مگر نه اينکه امام علي عليه السلام فرمودند: « من عرف نفسه فقد عرف ربّه. » هر کس خودش را بشناسد، قطعا پروردگارش را هم مي شناسد
.مطمئنا اگه راه ورودي براي جووناي ما باز بشه و دل هاي پاکشون بتونه حقايق را اونطوري که هست و بايد باشه پيدا کنه، و به جوونامون بها داده بشه، اونها را باور کنيم که بله شما هم مي توانيد، بالطبع خيلي از مشکلاتي که گريبانگيرشونه رفع مي شه
.شاگردي داشتم که مي گفت تو خونه هيچ کس من را داخل آدم حساب نمي کنه.
وقتي همه دور هم نشستند و دارند راجع به يه موضوعي صحبت مي کنند. همين که من هم به جمعشون اضافه مي شوم و مي خواهم درباره اون موضوع نظر بدهم. خواهر و برادر هاي بزرگترم بهم مي گن اي بابا! از کي تا حالا بادنجون جزو ميوه ها شده که ما خبر نداريم
خلاصه اينکه به نظر من سنگ بناي آرامش دل هاي جوانان ما در خانواده هاشون زده مي شه ، بعدشم دوستان و جامعه
.چطور مي توان از جووني که يه عمر شاهد رفتار و کردار غير اسلامي و گاهي به ظاهر اسلامي ولي غير اخلاقي ( تعصبات بيجايي که ساخته ذهن ناهنجار خودمونه و اون را به دين نسبت مي دهيم ) خانواده يا جامعه بوده، توقع داشت که رفتار هنجاري رو از خودش نشون بده. بعضي وقتا جووناي ما مي خواهند راه درست را پيدا کنند ؛ ولي متأسفانه متأسفانه رفتارهاي غلط و متفاوت اطرافيانشون باعث ميشه اونها به بيراهه بروند و گرفتار دوستان ناباب و
...وظيفه من معلم، توي مادر ، پدر ، خواهر ، برادر ، دوست و .... چيه؟
!بياييد تلاش کنيم قبل از هر چيز حقيقت وجودي خودمون را بشناسيم و از اون به راز خلقتمون پي ببريم تا به لقاء الله که کمال مطلوب آفرينش ماست برسيم
.
