سفارش تبلیغ
صبا ویژن
پیاده تا عرش
نوشته شده در تاریخ شنبه 86 مهر 14 توسط فاطمه ایمانی | نظر

ـ الو! سلام

ـ سلام .

ـ منزل آقای ....

ـ بله. بفرمایید.

ـ من با ساناز خانم کار دارم. تشریف دارند؟

ـ بله. چند لحظه صبر کنید صداش کنم. ساناز! ساناز بیا تلفن! اِ خانم منه فراموشکار رو ببین. ما اصلا ساناز نداریم تو خونمون.

ـ مگه میشه خانم! شما الان داشتید صداش می کردید! مگه منزل .... نیست؟!

ـ نه خانم! اونا مستأجرمون بودند. یک ماهی میشه از اینجا رفتند.

ـ ولی من همین دو هفته پیش با همین شماره با ساناز صحبت کردم. چطور ممکنه؟

ـ اِ ! خوب حتما اون روز مهمون بودند خونه مون. حالا که دیگه اینجا نیستند. رفتند.

ـ شماره ای ازشون دارید؟ یا آدرس جدیدشون؟

ـ نه خانم! ما هیچ آدرس و تلفنی ازشون نداریم.

ـ خوب پس اگه با شما تماس گرفت، بهش بگید معلم عربی دوستت ندا زنگ زد. بگید جزوه ی کنکوری ام را که بهش امانت داده بودم را بیاره آموزشگاه.

ـ اون که دیگه اینجا تماس نمی گیره. ولی خوب اگه یه وقتی زنگ زد بهش میگم.

ـ خدا نگهدار.

گوشی را که گذاشتم خیلی ناراحت شدم. اونقدر که حد نداره. یاد حرف استادم در دوره ی دانشجویی افتادم که می گفت: « دوره زمونه بد جوری خراب شده. کسی دیگه از حق الناس چیزی سرش نمیشه. راست گفت اونکه گفت: احمق آن است که امانت دهد. احمق تر آن است که پس دهد. واقعا که زمونه ی ما اینجوری شده. »

به استاد بیچاره ام حق دادم. از بس که کتابهاشو به این و اون امانت داده بود و دیگه بهش پس نداده بودند، حسابی کلافه شده بود.

حالا من دقیقا همون حالت را پیدا کرده بودم. چقدر برای تکمیل این جزوه ی کنکوری زحمت کشیدم. کاش اصل جزوه رو نمی دادم به این دختره. به اعتبار ندا خانم شاگرد مؤدب و درس خونم به این دوستش ساناز اعتماد کردم و جزوه ام را بهش امانت دادم.

گفت دو روزه برمی گردونه. فقط می خواد از روش یه نسخه تکثیر کنه. ولی دو ماه و نیم جزوه ام را نیاورد. هر بار هم که بهش زنگ زدم، گفت حتما تا هفته ی دیگه میارمش. ندا هم که این تابستونی رفته بود مسافرت و بهش دسترسی نداشتم.

خیلی به رفتار خانمی که گوشی را برداشته بود مشکوک بودم. حرفاش ضد و نقیض بود. مگه میشه که ندونه کسی به اسم ساناز تو خونه شون وجود نداره!

فردای اون روز با یکی از دوستانم رفتیم خیابون دم یه تلفن کارتی که شماره ی خونه ام نیافته. شماره ی خونه ی ساناز رو گرفتم و گوشی را دادم به دوستم. بهش گفتم لازم نیست سؤال کنی منزل فلانی. فقط بگو با ساناز کار دارم. همین. بعد که گوشی را گرفت بده به من.

دوستم همین کار را کرد و با تعجب گوشی را به من داد. خودش بود. ساناز خانم. با ناراحتی بهش گفتم ساناز خانم کارت خیلی زشت و بی ادبانه بود. بد عهدی ات یه طرف. این رفتاری که امروز تو و مامانت پشت گوشی داشتید یه طرف. نکنه من رو هالو فرض کردید که یه همچین رفتاری داشتید؟!

ساناز اون طرف گوشی، فقط گوش می داد و هیچی نمی گفت. یعنی دیگه روش نمی شد حرف بزنه!

گفتم: من بی هیچ چشمداشتی فقط از روی محبتی که به تو و شاگردم ندا داشتم، اصل جزوه ای که کلی برای تهیه اش زحمت کشیده بودم را به تو امانت دادم. اما تو به جای یه تشکر خشک و خالی، من رو سر کار می ذاری؟! اگه بلایی سر جزوه ام اومده بهتر بود بی رودربایسی حقیقت را بهم بگی. نه اینکه اینطوری تحقیرم کنی.

اون روز ساناز نتونست جز شرمنده ام چیزی بهم بگه. شرمنده شدنش هم نه برای خیانت در امانت، بلکه برای رسوا شدنش بود.

تو را به خدا می بینید چه روزگاری شده! چی باید بگم. با اطمینان میگم که تا حالا در هیچ امانتی خیانت نکردم. همیشه سعی کردم تا مجبور نشدم چیزی را امانت نگیرم و اگر هم گرفتم، اون را به بهترین وجه نگهداری کنم و سر موعد مقرر به صاحبش برگردونم. ولی نمی دونم چرا دیگران اینقدر نسبت به امانت هایی که می گیرند بی تفاوت هستند. با بعضی ها که رودربایسی داری که باید کلی صغری کبری بچینی تا بتونی بگی امانتت را پس بدهند.

جالبه که شخصی که بدعهدی کرده یه چیزی هم طلبکار میشه و میگه بابا تو دیگه کی هستی! حالا مگه میخوام کتابت رو بخورم.

دیگه یه ذره فکر نمی کنه که این شخص مالش را لازم داره که حاضر شده بهت تذکر بده. تازه گیریم که لازم نداشته باشه. اگه بیشتر از موعدی که تعیین کردی پیشت بمونه، اگه اون شخص راضی نباشه، غصب اموال اون میشه. حق الناس گردنت می مونه و باید اون دنیا جواب پس بدی.

چرا توجه به این چیزا بین بچه مسلمونای ما؛ حتی اونایی که ادعای مذهبی بودن می کنند اینقدر کم شده. چرا حق دیگری را پایمال کردن شده مثل آب خودن؟!

چرا برای گرفتن حقمون محکوم هم میشیم؟!چرا گرفتن حق اینقده سخت شده؟! چرا؟ چرا؟!!!




مرجع دریافت ابزار و قالب وبلاگ
.:
By Ashoora.ir & Blog Skin :.