سفارش تبلیغ
سرور مجازی ‌هاست ایران
بارالها ! ... مرا به کسالت درعبادتت، کوری از راهت و بیرون شدن از طریق محبّتت، مبتلا مکن . [امام سجّاد علیه السلام ـ در دعایش ـ]
 

 

 

پیاده تا عرش

به نام خدا

سلام

میخواستم درباره هفته ی دفاع مقدس بنویسم. خیلی فکر کردم که چی بنویسم.

همین ابتدا بخاطر طولانی شدن این پست عذرخواهی میکنم. چاره ای نبود این قلم بود که پیش می برد ...

ما عادت کردیم هر وقت میخوایم درباره ی دفاع مقدس صحبت کنیم یا مطالب کپی پیست درباره ی اتفاقات اون زمان در وبلاگمون بذاریم یا اینکه همش دیگران رو توبیخ کنیم و هی بگیم برای شهدا چیکار کردید؟ آیا حق شهدا رو درست ادا کردید؟! چقدر درباره ی دفاع مقدس می دونید؟! اصلا میدونید چرا جنگ شروع شد؟ کیا طرف حساب ما بودند؟!

اما این بار من میخوام از خودم بنویسم. خودم که بارها و بارها مورد مؤاخذه قرار رفتم که چرا درباره ی ارزشهات نمینویسی؟! چرا فراموش کردی که این وبلاگ رو برای چی راه اندازی کردی؟! مگه تو نمیخوای به عرش خدا برسی پس چرا غافل شدی  و هر چی دلت میخواد می نویسی؟!

راستشو بخواید من از اولشم هر چی دلم خواست در این وبلاگ نوشتم ولی بی هدف ننوشتم. من به هیچ کس اجازه نمیدم منو از انقلاب جدا کنه و فکر کنه یه بی خیالم که نشستم یه گوشه و دارم راحت زندگیمو میکنم و هیچی از دلاورمردی های رزمندگان و بسیجی های دفاع مقدس نمی دونم!

من تموم بچگیمو میون همین رزمندگانی که بعضی سینه چاکا ازش دم میزنند سپری کردم. می دونم ... می دونم که هر چی از شهدا بنویسیم بازم کمه! می دونم که جانبازان ما واقعا مظلوم هستند و کمتر کسی ازشون یاد میکنه! ولی من دوس دارم وقتی می نویسم این حس رو داشته باشم و با تمام وجودم درباره ی این عزیزان بنویسم! کاری که تا همین الان کردم! درسته که تعداد پست هایی که درباره ی شهدا و دفاع مقدس نوشتم نسبت به نوشته های دیگه ام خیلی کمتره! ولی هر چی که هست چیزیه که با تمام وجودم حس کردم! من اگه فقط درباره ی شهید شفیعی که بعد از شانزده سال جنازه اش سالم از زیر خاکهای عراق بیرون اومد و به وطن خودش برگشت نوشتم با تمام وجودم نوشتم! اگه از خاطرات شهید بابایی در وبلاگم نوشتم به این دلیل بود که با هر خطی که نوشتم اشک ریختم و از خودم خجالت کشیدم که نمیتونم حق مطلب رو درباره ی این بزرگواران ادا کنم!

درسته... بهتون حق میدم... من خیلی در این باره کوتاهی کردم... من حق مطلب را درباره ی دلاور مردیهای رزمندگان و شهدا و جانبازان ادا نکردم! ولی به خدا نتونستم! اعتراف می کنم کوتاهی از خودم بوده ولی تقصیری نداشتم چون باید دل بخواد تا دست به قلم بره! وقتی دل غرق دنیای فانی شده دستی که الکی به قلم بره هیچ وقت روی خواننده اش تاثیری نمیذاره! پس گذاشتم هر وقت دلم هواشونو کرد دربارشون بنویسم ...

وقتش رسیده که بنویسم ... میخوام درباره ی یک بسیجی بنویسم ... یه بسیجی که هنوزم زنده است و داره مثل بقیه ی آدما زندگی میکنه و هیچ فرقی هم با بقیه نداره ...

عضو بسیج که شد از شهر مقدس قم اعزام شد جنوب ... تو عملیات بیت المقدس شرکت داشت. میگفت خیلی از ما اسلحه نداشتیم و هر کی شهید میشد اسلحه اش به اونی که دست خالی بود می رسید تا بتونه دفاع کنه! بچه بسیجی های ما اینطوری از خاک وطنشون دفاع کردند با کمترین امکانات!

بعد عملیات اعزام شد به سپاه سقّز در استان کردستان ...

اون زمان اسم کردستان که میومد لرزه بر اندام همه میافتاد... نا امنی تو کردستان بی داد می کرد خصوصا تو بانه و سقّز که جزو شهرهای مرزی غرب کشور بودند ...

کومله و دموکرات هر شب به شهر حمله می کردند و باعث نا امنی شهر می شدند. مردم بی گناه رو به خاک و خون می کشیدند، خصوصا اگه می فهمیدند یکی از اقوام کُرد با سپاهی ها همکاری کرده به خونه اش حمله می کردند و تمام افراد خانواده اش را قتل عام می کردند.

همین نا امنی ها و حمله های هوایی پی در پی صدّام ملعون باعث شده بود که مردم شهر به روستاها و شهرهای دیگه پناه ببرند و تعداد اندکی از مردم در شهر باقی مانده بودند.

در چنین اوضاع و احوالی این بسیجی ما که حالا دیگه عضو سپاه شده بود و فعالیت در دو شهر سقّز و بانه بود، زن و چهار دخترش را به شهر سقّز امن اورد. نه اینکه دلش بخواد خانواده اش را در خطر قرار بده نه! همسرش اصرار داشت که در کنار شوهرش باشه! میگفت تو قم هم غریب هستم و تو نیستی زندگی خیلی بهم فشار میاره بدون حضور تو! اومد که هم سایه ی شوهرش بالای سرش باشه هم اینکه دلگرمی برای همسر رزمنده اش باشه تو اون دیار غربت که حتی نفس کشیدن هم جرأت میخواست!

باید با تمام وجود حسش کنی تا بفهمی من چی دارم میگم!

باید چهار تا دختر بچه ی قد و نیم قد  داشته باشی و شوهرت تو یه شهر مرزی که خطر هر لحظه تهدیدش میکنه باشه تا بفهمی اون زن چقد بهش سخت میگذشت! انقدر سخت که حاضر شد خطر را به جون بخره و عازم کردستان بشه تا کنار همسرش باشه!

کسی تا حالا از خانواده های رزمنده ها نوشته! چون توفیق شهادت پیدا نکردند و زنده موندند آیا نباید ازشون یادی بشه؟! خانواده های اونها خوش و خرم بودند؟! یا اینکه فکر میکنید الان کلی مزایا و امکانات دارند و خوش هستند و دیگه نباید ازشون چیزی گفت!

فقط کسی که تو دهه ی شصت کردستان بوده میتونه بفهمه من چی دارم میگم! کسی که بچه ی کردستان نباشه ولی بخاطر دفاع از میهنش، زمان جنگ را در کردستان سپری کرده خوب میتونه حرفای منو درک کنه!

سرمای سختی که شهر سقّز در اون زمان داشت هیچ شهری در کشور تجربه نکرده! تلویزیون که همیشه شهر سقّز را به عنوان سردترین شهر در اخبارش اعلام میکرد گواه بر این مساله است.

باید بودید و می دیدید همسر اون بسیجی صبح ها با تیشه به جون در ورودی خونه میافتاد تا بتونه یخ هایی که از سرما دور در خونه بسته شده بود و نمیذاشت در باز بشه را بشکنه و دخترانش رو راهی مدرسه کنه! به نظرتون تو سرمای 40 درجه زیر صفر میشه با یه چراغ نفتی علاء الدین خونه ای رو که تموم شیشه های پنجره هاش در اثر امواج بمباران ها شکسته و با پلاستیک و پتو پوشیده شده رو گرم نگه داشت! اونم با دو تا پتویی که زیر پاشون میانداختند! آخه موکت نداشتند! نه اینکه ندار و فقیر باشند ها! نه! خاصیت جنگ این بود که نا امنی و خطر جاده های کردستان اجازه نمیداد اونا بتونند وسایلشونو از شهر قم به کردستان بیارند. جاده های کوهستانی کردستان مملو از کمین کومله و دموکرات بود! چه رزمنده ها و سرداران دلاوری که در همین کمین های کوهستانی جان عزیزشون رو فدای اسلام و انقلاب کردند!

چهار تا خانواده توی یه خونه زندگی می کردند. هر کدوم یک اتاق داشتند. گاهی اوقات شدت درگیری ها به حدّی زیاد می شد که بیست روز میگذشت و بسیجی ما فرصت نمیکرد به زن و بچه اش که در همون شهر بودند سر بزنه و از بقیه سراغ خانواده اش را می گرفت و همین که می فهمید حالشون خوبه و هنوز زنده اند خیالش راحت میشد.

گاهی اوقات حملات و بمباران های هوایی باعث میشد خانواده ی این رزمنده هفته ها در پناه گاه های زیرزمینی تاریک عمومی شهر زندگی کنند. تجربه ی زندگی در پناهگاه های کوچیک، باریک و تاریک رو در کودکی داشتم. وقتی آب و مواد غذایی سهمیه بندی میشد و همه نگران بودند که کسی در پناهگاه بیمار نشه که دیگه مکافات میشد ...

خیلی حرفه حاضر بشی تو یه شهری که غریب هستی و نزدیک مرز عراقه و نا امن زندگی کنی! وقتی کومله و دموکرات تا کنار دیوار خونه ات بیاند و نارنجکی را هم محض دلخوشی بندازن تو حیاط خونه ات ولی از حکمت خدا نارنجک منفجر نشه ...

مشکلات مادی و معیشتی یک طرف ... فشارهای روحی و عصبی که به خانواده ی این رزمنده وارد میشد یه طرف ... هر لحظه منتظر یه اتفاق بودن و در ترس و وحشت به سر بردن چه حسی بهت میده! هر بار که هواپیمایی بر آسمان شهر نمایان بشه و بعد صدای انفجار مهیبی به گوشت برسه و از شدت انفجار که فرسنگ ها دورتر از تو بوده شیشه های خونه ات یکجا فرو بریزه چه حالی پیدا میکنی! تو غریبی توی اون شهر! فقط خدا رو داری و بس! نه مادری نه پدری نه خواهری نه برادری! فقط یک همسر داری که نتونستی جداییشو تحمل کنی و حاضر شدی بخاطرش این همه تنهایی و سختی رو به جون بخری چون هر دو با هدف مقدسی این راه را انتخاب کردید!

درست حدس زدید. این داستانی که براتون گفتم فقط قطره ای از اون چیزی بود که برای پدر و مادر من اتفاق افتاده بود و من فقط خاطرات کودکیمو ازش به یاد دارم.

از دیدگاه من مادرم یک قهرمان بود که تونست چنین وضعیتی رو سالهای سال تحمل کنه و پدرم را تنها نذاره. همیشه روز زن که میرسه تعدادی از بانوان رو به عنوان همسر نمونه معرفی می کنند. ولی نمیدونند که امثال مادر من کم نیستند که گمنام هستند و کسی از اونها یاد نمیکنه!

خیلی از نویسندگان و خبرنگاران به سراغ همسران شهدا و جانبازان می روند و خاطرات اونها را منتشر می کنند. اما کمتر کسی به سراغ همسران و فرزندان رزمندگان هشت سال دفاع مقدس میره! کمتر کسی میدونه خانواده های این بزرگواران در طول این دوران چه کشیدند و چگونه زندگی شون را سپری کردند!

من فقط قطره ای از دریای خاطرات اون زمان رو که کودکی چهار پنج ساله بودم رو براتون نوشتم. حرفهای ناگفته ای هست که مادر سالهاست در دلش نگه داشته و کسی ازش خبر نداره ... با خوندن و شنیدن هیچ وقت نمیشه اون صحنه ها  رو با تمام وجود درک کرد ...

پی نوشت:

امروز اولین روز شروع کار مدرسه هاست و شور و شوق سراسر وجود دانش آموزان و معلمان رو فرا گرفته ...

الان دو شبه که پشت سر هم خواب می بینم که سر کلاس درس دارم تدریس می کنم ، اما افسوس که خوابی بیش نیست ...

بعد از 6 سال تدریس موفق که همه ی شاگردانم از نحوه ی کلاس داری و تدریسم راضی بودند حالا باید بشینم در خانه و در حسرت تدریس بمانم ...

حتما میگید مگه انتقالی نگرفتی به شهری که بعد از ازدواج ساکنش شدی؟! باید عرض کنم که نیروی آزاد آموزش و پرورش حتی بیمه هم نمیشه چه برسه به اینکه انتقالی هم بهش بدهند! وقتی از یک شهر به یک شهر غریب می روم دیگه اون 6 سال تدریسی که در شهر قبلی داشتم فراموش میشه و میشم یه نیروی جدید که کمتر مدیری حاضر میشه بهش کلاس بده چون نمیشناسدش!

شش سال پیش در آزمون استخدامی آموزش و پرورش قبول شدم و حتی مصاحبه هم دادم و هیچ مشکلی نداشتم ولی نمیدونم چرا هیچ وقت اسامی پذیرفته شدگان نهایی رو به صورت عمومی اعلام نکردند و نامه های مکرّر من به آموزش و پرورش استان هیچ پاسخ قانع کننده ای به دنبال نداشت ...

 

بگذریم ... هر چه هست حکمت و مصلحت خداست ... همین که از زندگی مشترکم راضی هستم خدا را شکر میکنم.

لینک های مرتبط:

خاطرات کودکی من

خاطره انگیزترین عید من






::: یکشنبه 90/7/3 ::: ساعت 10:9 صبح :::   توسط فاطمه ایمانی 
نظرات شما: نظر

برای مشاهده تصاویر در اندازه بزرگتر روی تصویر کلیک کنید.

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

اورامان ـ آبان 89

عکاس: خودم ( با موبایل )





  • کلمات کلیدی : تصویر، کردستان، اورامان، کوه، روستا

  • ::: شنبه 89/8/8 ::: ساعت 12:4 عصر :::   توسط فاطمه ایمانی 
    نظرات شما: نظر

     

    قرار بود از قم که برگشتم به مشهد برویم ولی سفر مشهد لغو شد و در منزل دور هم با خواهرانم و بچه هاشون جمعمون جمع بود. عید دیدنی نرفتیم چون هیچ کدوم از دوست و آشناهامون نبودند و همه در سفر بودند.

    بالأخره تصمیم گرفتیم دو سه روزی به گردش برویم و همگی راهی شهرستان سقّز شدیم. شهری که از چهار سالگی تا چهارده سالگی ام را اونجا سپری کرده بودم. شهر خاطرات کودکی من. امسال عید یکی از زیباترین و ماندگارترین عیدهای زندگیم بود. بعد از چهارده سال دوباره به دوران کودکیم برگشتم. از همون ابتدای شهر سقز که وارد شدیم رفتم تو عالم کودکیم و خاطرات تلخ و شیرینی که از شهر سقّز داشتم.

    ابتدای خیابونمون یه سالن بزرگ بود که بیشتر برنامه های شهر اونجا برگزار می شد ولی حالا به جای تالار بزرگ ، یه پیتزا فروشی ساخته بوند. اما خونه مون همون شکلی بودند و فقط رنگ در خونه تغییر کرده بود.

    به یاد بچگی ام توی کوچه مون دویدم و خودم را به در پشتی خونه رسوندم تا از بالای دیوار شاخه های زیبای درخت زردآلوی توی حیاط را ببینم ولی ...

    اثری از درخت بزرگ توی حیاطمون نبود. یادمه اون درخت هر سال فقط سه چهار تا زردآلو می داد. یه بار پدرم تبر را برداشت و رفت سراغ درخت و خواست قطعش کنه ولی مادرم مانعش شد. پدرم اصرار داشت که درخت زردآلو را قطع کنه چون اون درخت جز شته و شیره های چسبناک که زمین حیاطمون را کثیف می کرد خاصیت دیگه ای نداشت.

    برادرم که سه چهار سال بیشتر نداشت رفت جلوی پدرم و نذاشت اون درخت قطع بشه. جالبه که درخت زردآلو از همان سال تا زمانی که از آن شهر رفتیم اونقدر زردآلو داد که به در و همسایه هم می بخشیدیم.

    وقتی توی کوچه های کودکیم قدم میزدم صدای شیطنت ها و بازیگوشی های خودم و خواهرانم و بچه های همسایه را می شنیدم. صفا و صمیمیتی که اون موقع بینمون بود را هیچ وقت فراموش نمی کنم. دورویی ریا اصلا معنا نداشت. چشم و هم چشمی و حسادت دیده نمی شد. ظاهر و باطن آدم ها یکی بود. کسی از دیگری توقع بیجا نداشت. غریب بودیم اما تنها نبودیم. شهرمون نا امن بود اما هیچ وقت احساس تنهایی نمی کردیم.

    ادامه مطلب...




    ::: چهارشنبه 87/1/14 ::: ساعت 12:36 عصر :::   توسط فاطمه ایمانی 
    نظرات شما: نظر