سفارش تبلیغ
صبا
دانش به خداوند برترینِ دو دانش است . [امام علی علیه السلام]
 

 

 

پیاده تا عرش

از کلاس برمیگشتم که یکی از دوستانم را دیدم. با هم سلام علیک کردیم و تا ایستگاه تاکسی همراهم آمد و در بین راه مشغول درد دل بود و از مشکلاتش میگفت و من نیز گوش می دادم و دائما میگفتم انشاء الله خدا کمکت میکنه توکلت به خدا باشه. به ایستگاه تاکسی رسیدیم ، خیلی خسته بودم ، خواستم خداحافظی کنم ولی دیدم صحبت های دوستم هنوز تموم نشده. نخواستم تو ذوقش بزنم ، لذا ایستادم و به بقیه حرفاش گوش دادم. حرف هایی میزد که اگر هم نمیزد اتفاق خاصی نمی افتاد. از درسهاش و نمره هاش گرفته تا کمبود وقتی که برای درس خوندن داره و سؤالات امتحانی اش و ... شاید ده بار من خداحافظی کردم و گفتم خب دیگه با اجازه من برم ولی اون اهمیتی نمیداد و باز یک بحث دیگه رو شروع میکرد. انگار نه انگار که اینجا خیابان است. چند جوانک کمی آن طرف تر نشسته بودند و من متوجه نگاه های مضحک آنها میشدم ولی نمی دونستم چطور دوستم را متوجه این مسأله کنم که بهش بر نخوره و ازم ناراحت نشه. آخرش بهش گفتم ببین دم غروبه هوا داره تاریک میشه بریم دیگه دیر میشه. و اون راضی شد خداحافظی کنه ولی همین خداحافظی اش هم فکر کنم ده دقیقه ای طول کشید.

وقتی از دوستم جدا شدم ، یکی از همان جوانک هایی که آن نزدیکی نشسته بود، به ساعت مچی اش اشاره کرد و با تمسخر گفت خانوم بیست و پنج دقیقه داشتید حرف می زدید!

محلش نذاشتم و رفتم سوار تاکسی شدم. از حرف جوانک خنده ام گرفته بود و از دست دوستم کلافه شده بودم. واقعا خودم هم نمیدونم ما خانم ها چرا انقدر پُر حرف هستیم. اگه انقدر که حرف میزنیم، به اندازه ی نصفش مخ خودمون را به کار می انداختیم این همه مشکلات تو زندگی مون نداشتیم.






::: شنبه 88/10/26 ::: ساعت 6:35 عصر :::   توسط فاطمه ایمانی 
نظرات شما: نظر