سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
و مردى از او خواست تا ایمان را به وى بشناساند ، فرمود : ] چون فردا شود نزد من بیا ، تا در جمع مردمان تو را پاسخ گویم ، تا اگر گفته مرا فراموش کردى دیگرى آن را به خاطر سپارد که گفتار چون شکار رمنده است یکى را به دست شود و یکى را از دست برود . [ و پاسخ امام را از این پیش آوردیم و آن سخن اوست که ایمان بر چهار شعبه است . ] [نهج البلاغه]
 

 

 

پیاده تا عرش

دو هفته ی قبل رفته بودم کرمان دیدن همسرم . رفتیم به منزل یکی از فامیلاشون. موقع نماز همسرم چون وضو داشت زودتر از من مشغول نماز شد و من تا رفتم وضو گرفتم و برای نماز آماده شدم ایشون نمازش به پایان رسیده بود. از اینکه همیشه همسرم یه پله جلوتر از من هست بهش حسودیم شد. البته حسودی که نه! میشه گفت غبطه!

مشغول نماز شدم. رکعت اول تموم شد، میخواستم به رکوع بروم  که یهو یه موش کوچولو از گوشه ی دیوار از پشت پرده اومد وسط اتاق تا حدود نیم متری سجاده ام. نمیدونستم باید چیکار کنم! من در حالت طبیعی اگه موش میدیدم جیغ که میزدم هیچ! بی حال هم میشدم و ضعف میکردم! حالا یک موش نازنین که شبیه خانم موشا بود روبروم ایستاده بود و من در حال نماز نمیدونستم باید چیکار کنم! نهیبی به خودم زدم که خیر سرت داری نماز میخونی! به خدا توکل کن و نمازت رو ادامه بده موشه که نمیخواد بخوردت! با ترس و لرز به رکوع رفتم و سعی کردم با بلند کردن صدام در حال رکوع به همسرم بفهمونم که موش تا نزدیکی ایشون رسیده ولی همسرم انقدر در فکر فرو رفته بود که اصلا حواسش به من نبود!

خانم موشه یه کمی وسط اتاق ایستاد و به شوهرم نگاه کرد، بعد راهشو گرفت و برگشت پشت پرده. تموم حواسم به پرده بود که دوباره برنگرده طرفم! نمازم شکسته بود و دو رکعتی زودی تمومش کردم. به همسرم گفتم پشت پرده یه موشه جونم به لبم رسید تا نمازمو خوندم برو بگیرش.

همسرم قیافه ترسونم را که دید خنده اش گرفت گفت خوبه هیولا ندیدی مگه چیه نمیخوردت که! گفتم نگو من انقد از موش میترسم که خدا میدونه! الان خیلی هنر کردم که نمازمو نشکستم!

رفت سمت پرده و فرش رو بالا زد. خانوم موشه فوری دوید طرف در حیاط، منم پریدم بالای مبل! موشه در رفت ولی من هنوز تنم می لرزید. ولی خداییش خودم مونده بودم که سر نماز چقدر شجاع شده بودم که نمازمو نشکستم.

نمازم رو دوباره خوندم چون احساس میکردم نماز قبلیم نماز از ترس موش بود و همه ی حواسم به موش روبروم بود ... اینم نماز خوندن من که ادعای مسلمونی دارم! باید از خودم خجالت بکشم که انقد جاهل هستم! خدا به فریادم برسه روز قیامت ...

 





  • کلمات کلیدی : نماز ، موش ، ترس

  • ::: دوشنبه 90/3/16 ::: ساعت 12:0 صبح :::   توسط فاطمه ایمانی 
    نظرات شما: نظر