سفارش تبلیغ
طراحی وب هاست ایران
هر که به مردم خوش گمان گردد، دوستی آنان رابه دست می آورد . [امام علی علیه السلام]
 

 

 

پیاده تا عرش

این روزا واژه ی زیبای مادر زیاد به گوش میرسه. هر جا قدم میذاریم حرف از مادر و مهربانی هاشه. همه در فکر تدارک جشن روز مادر هستند و کادوهاشون را آماده کردند که فردا به مادرشون تقدیم کنند.

ولی الان در این دل شب دل یه دختر نوجوان داغدار مادرشه. امروز مائده با مادرش خداحافظی کرد. مادرش زیر خروارها خاک مدفون شد و امشب شب اول قبرشه. نمیدونم تو دل این طفل معصوم چی میگذره.

خیلی سخته بخدا ... هر لحظه یادش میافتم بغض راه گلمو میبنده. خیلی سخته خیلی ...

دیشب خبری به دستم رسید که خیلی ناراحت شدم. خبر درگذشت یک همسر یک مادر یک دختر یک دوست یک وبلاگ نویس متدیّن و متعهّد؛ خانم مرضیه پژمان یار نویسنده وبلاگ فریاد بی صدا.

هر چند مرضیه خانم را خیلی نمیشناختم ولی دیشب وقتی خبر فوت ایشون را شنیدم واقعا ناراحت شدم. وقتی شنیدم که یه دختر نوجوان بی مادر شده بیشتر ناراحت شدم. نمیدونم دختر خانم پژمان یار از این به بعد چطوری میخواد روزگار رو سپری کنه. بی مادری بد دردیه ...

نمیدونم همسر خانم پژمان یار چه حالی داره! از دست دادن یار و شریک زندگی تو اوج جوونی واقعا دشواره. امیدوارم خدا به خانواده مرضیه خانم صبر بده.

وقتی فکرشو میکنم من که ایشون را اونقدرا نمیشناختم با شنیدن خبر درگذشت ایشون انقدر ناراحت و غصه دار شدم دیگه به خانواده و نزدیکان ایشون چی میگذره!

از همه ی شما خواهش میکنم به رسم هم دینی برای این مرحومه دعا کنید که امشب بیشتر از هر وقت دیگه به دعای خیر شما نیاز داره.

شادی روح مرحومه مرضیه پژمان یار فاتحه و صلوات

دوستانی که قصد شرکت در مراسم ختم قرآن برای شادی روح آن مرحومه را دارند به این وبلاگ سر بزنند و در بخش نظرات جزء قرآن انتخاب کنند و نثار روح ایشون کنند.






::: پنج شنبه 89/3/13 ::: ساعت 12:39 صبح :::   توسط فاطمه ایمانی 
نظرات شما: نظر

بزرگی برایمان جریانی را تعریف کرد که من نیز در اینجا برای شما نقل میکنم: 

پسر عمه ای دارم که نصیحت می کرد تا والدینت زنده هستند قدر آنها را بدان، دیر زمانی خواهد رسید که بسیار بسیار دیر خواهد شد.

تعریف می کرد: بچه بودم بعد از فراغت از بازی و شادی خسته و کوفته به خانه برگشتم! دیدم مادرم در رختخواب خوابیده و مریض احواله.

مادرم بامهربونی هی می گفت: مادر ! بیا چند دقیقه پیش من میخوام بیشتر ببینمت! محمد پسرم می خوام از نزدیک نگاهت کنم ....  

ولی من چه کردم! بدون اینکه توجه ای به او کنم، از فرط خستگی بازی کودکانه رفتم برای استراحت و خواب.

صبح با صدای آه و ناله و شیون اطرافیان از خواب بیدار شدم ، به ناگاه جمعیت انبوهی را در خانه مان دیدم که می گفتند: لا اله الا الله... به عزت و شرف محمد لا اله الا الله....

 آری مادر به زیبایی هر چه تمام تر خوابیده بود! مادرم دیگر نبود! مادر دیگر به من نگاه نمیکرد! آه ...

مادر دیگر نبود که به من بگوید دیر شد پسر ! بیدار شو !

گویا سال هایی بی جاودانه رقم خورد ...

راه می رفتم با صدای او، می نشستم برای او، می نوشتم برای دست های سرد او، می گریستم برای نگاه شکسته در آغاز پایان او ، می مردم هر روز برای گفتن یک بار لا لایی زیبای او،

دیگر می دانستم، بزرگ شده بودم

و انگار خسته تر در قصه ای بی گریز ، پایان را لمس می کردم،

مادرم در بستر خاکستری بیمارگونه ای آشفته، با مرگ ملاصق بود

انگار دیگر، تنها در شب بی آغازی دیگر، صدایی نبود،

لا لایی نبود،

انگار همه در سوگ غمناک شکستن صدایی مادرگونه ، سخت می گریستند

مادر من هم نبود

او هم به قصه ای در سرزمین پرپر یادی واژگون از سرخی بی دلیل، شب و روز را ترک گفته بود،

مادر من هم به سایه ای بی آغاز، ما را ترک گفته بود

او دیگر نبود تا که طنین نازک صدایش مرا بلرزاند به یادی ناب گونه،

به فریادی سرخ وار از آتشی در درون ، فریاد می زنم:

مادرم را می خواهمآه مادر مادر مادر ...

می خواهم برایم بگوید، مرا بزند، مرا با زور غذا دهد.

من مادرم را می خواهم ...

می خواهم بگوید : دیر شد پسر، چرا نمیری!

انگار زمان دیگر با من قهر است ...

هیچگاه نخواهد شد ،

نخواهد شد که باغ سبزوار مادرم را دیگر بار ببینم ،

نخواهد شد که دستهای سردش را آرام ببوسم ،

نخواهد شد که در زمستان از خیال لبریز، آرام لباس تنم کند!

نخواهد شد که مرا ببوسد!

نخواهد شد که مرا در شب تاریخ ساز از دیروز خوش تر ، بغل کند و نگاهش را به من هدیه دهد!

دیگر هیچ هم نخواهد شد هیچ وار ...من مادرم را می خواهم ...

مادرم خواب است ... آرام حرف بزنید! مادرم خواب است ... مادرم خواب است ...

آه مادر مادر مادر ...

 





  • کلمات کلیدی : مادر

  • ::: پنج شنبه 88/3/7 ::: ساعت 3:2 عصر :::   توسط فاطمه ایمانی 
    نظرات شما: نظر

    در جلسه ای رسمی نشسته بودیم. استاد مشغول صحبت کردن بود و بقیه گوش می دادند. دختر کوچولوی یکی از حاضرین اونقدر بهونه گرفت که صدای همه در اومد. مادرش برای اینکه بچه را ساکت کنه بردش آخر سالن. چند دقیقه ای سالن ساکت شد و همه ی حواس ها به استاد بود.

    دختر کوچولو حالا که آزاد شده بود خوشحال بود و دیگه بهونه نمی گرفت و انتهای سالن مشغول بازی بود. ناگهان صدای جیغ بلند زن توجه همه را به آخر سالن جلب کرد.

    بچه سر جای خودش خشکش زده بود و متحیّر نگاه مادرش می کرد. مادر چند بار رفت طرف بچه ولی باز با ترس و وحشت جیغ کشید و برگشت عقب.

    خیلی تعجب کردیم. استاد پرسید چی شده؟

    زن گفت: یه مارمولک کنار پای دخترمه. من خیلی از مارمولک وحشت دارم. می ترسم برم جلو.

    همه از کار مادر متعجب شدند. یه نفر دوید سمت عقب سالن که بچه را از مارمولک دور کنه که مادرش یه هویی غیرتی شد و بالأخره قبل از رسیدن زن غریبه دخترش را از مارمولک دور کرد ولی کلی جیغ و داد کرد.

    همه به این صحنه خندیدند. استاد گفت: حالا دیگه نباید تعجب کنید وقتی میگن روزی میرسه که مادر از بچه ی خودش فرار میکنه.

    اون لحظه یاد این فراز از مناجات امیر المؤمنین علیه السلام افتادم:

    اللهم إنی أسألک الأمان یوم لا ینفع مال و لا بنون إلّا من أتی الله بقلب سلیم ...

    و أسألک الأمان یوم یفرّ المرء من أخیه و أمّه و أبیه و صاحبته و بنیه لکلّ امرء منهم یومئذ شأن یغنیه ...

    پروردگارا من از تو درخواست امان می کنم در روز سختی که انسان از برادرش و مادرش و پدرش و فرزندانش فرار می کند ...

    روزی اونقدر مشغول کارهای خودمون میشیم که دیگه حواسمون به عزیزترین های زندگی دنیوی مون هم نیست...

    این روزها و شب ها بیشتر از هر وقت دیگه ای فرصت داریم  پناه ببریم به خدای غفار الذنوب و ستّار العیوب.

    دوستان و حقیر را از دعای خیرتون محروم نکنید.

     

    سر بزنید: اعتکاف






    ::: پنج شنبه 87/6/14 ::: ساعت 12:9 صبح :::   توسط فاطمه ایمانی 
    نظرات شما: نظر