سفارش تبلیغ
خرید بلیط هواپیما، خرید و رزرو اینترنتی ، چارتر، سامتیک
حکمت را از هرکس که آن را برایت آورد بگیر و به آنچه می گوید بنگر و نه آنکه می گوید . [امام علی علیه السلام]
 

 

 

پیاده تا عرش

سه ماه پیش که دخترم به علت تجویز اشتباه دکتر اولش بیماریش شدیدتر شد و در بیمارستان بستری شد، در اورژانس بخش اطفال بیمارستان صحنه ای دیدم که هنوز ذهنم بهش مشغوله.

از ساعت ده شب که دخترم را بردیم بیمارستان بستری کنیم منتظر بودیم تا در بخش اطفال تخت خالی بشه. لذا موقتا در بخش اورژانس اطفال بستری شد. رفت و آمد و سر و صدا زیاد بود. صدای ناله و فریاد کودکان بیمار و مصدوم یک لحظه آرامش برام نذاشته بود. دخترم نیز وقتی سرم به دستش میزدند خیلی اذیت شد و جیغ کشید و ناله کرد. واقعا سخت گذشت. اون شب تا صبح شاهد صحنه های دلخراش بودم. ولی تلخ تر از همه ی این صحنه ها ماجرایی است که براتون تعریف می کنم.

 

 

ساعت شش صبح بود که زن و مردی با عجله کودکی را به اورژانس آوردند و گفتند که پسر 5 ساله شون ناغافل بتادین خورده. جالب بود که ادعا میکردند دیروز بتادین خورده و ما تازه متوجه شدیم.

معلوم بود که بچه درد شدیدی داره چون دائما جیغ می کشید و از درد به خودش می پیچید.

بیش از ده نفر از دکتر ها و پرسنل بیمارستان دور بچه جمع شده بودند و از پدر و مادر بچه سؤالات مختلف می پرسیدند. اتاق انقدر شلوغ شده بود که تنفس سخت شده بود.

گویا دکتر متوجه چیزی شده بود که پدر و مادر مخفی کرده بودند و انکار می کردند. دکتر درباره مصرف مواد مخدّر و امثال اون صحبت میکرد ولی والدین بچه نمی پذیرفتند. بالاخره مادر بچه لب باز کرد و به اعتیاد خودش و پدر بچه اعتراف کرد. معلوم شد که این پسربچه ی 5 ساله بدون اطلاع پدر و مادرش مواد مخدّر خورده و به این حال و روز افتاده! طفل معصوم چه میدونسته چیه!

دکتر پرسید: زمانی که باردار بودی هم معتاد بودی؟ مادر جواب مثبت داد.

واقعا متأسف شدم وقتی این صحنه را دیدم. مادر به شدّت ناراحت بود و از شرمندگی سرش را پایین انداخته بود. پدر که گویا از اتاق رفته بود که مجبور به اعتراف و پاسخگویی نباشه.

بعد از چند دقیقه دور و بر بیمار خلوت شد و ماسک اکسیژن و سرم به کودک وصل شد و به خواب فرو رفت.

مادر بچه اومد به سمت تخت دخترم و بدون اجازه لیوان آب داخل کمد زینب را برداشت تا آب بخوره. وقتی قیافه متحیّر من را دید انگار به خودش اومد، گفت ببخشید من حالم خوب نیست با لیوان شما یه آب قند میخورم. منم دیدم حالش خوب نیست چیزی نگفتم و چند حبه قند بهش دادم. خواستم بگم سلامتی خودت برات مهم نبود! به فکر سلامتی بچه خودتم نبودی!!! دیدم هر چی لازم بوده  دکتر بهش گفته و به اندازه کافی سرزنش شده، حالش خوب نبود دیگه درست نبود منم بهش بتوپم.

خدمتکار بیمارستان مشغول طی کشیدن زمین بود که وارد اتاق شد. به مادر بچه گفت چرا گذاشتی بچه ات بخوابه زود بیدارش کن! همین هفته ی قبل یه بچه روی همین تخت خوابش برد و دیگه بیدار نشد و فوت کرد!

مادر بچه تا این حرف خدمتکار بیمارستان را شنید منقلب شد و اشکش جاری شد. شروع کرد ضربه زدن به بچه اش که بیدارش کنه.

به خدمتکار گفتم این چه طرز صحبت کردنه خانم! به جای اینکه به مادر بچه روحیه بدی با حرفات نگرانش کردی که!

خدمتکار که دید حال مادر بچه بد شده گفت انشاء الله که حال پسرت خوب میشه نگران نباش.

مادر بچه به شدّت ناراحت بود و در حالی که اشک می ریخت به خودش ناسزا می گفت و به بچه ی بیهوشش میگفت تو رو خدا بیدار شو قول میدم دیگه مواد مصرف نکنم! قول میدم ترک کنم! همش تقصیر پدرت بود که منو معتاد کرد! منو ببخش پویا جان!

واقعا صحنه ی غم انگیزی بود. مادر از رفتار خودش پشیمان بود. کاش زودتر از اینها به فکر می افتاد....

چند دقیقه بعد بچه دوباره بیدار شد و شروع به جیغ و داد کرد. ناله های پر از دردش دل هر انسانی را به درد میاورد چه برسه به مادرش که بالای سرش ایستاده بود و اشک می ریخت.

دیگه تاب دیدن اون صحنه های دلخراش رو نداشتم. زینب هم تا خوابش می برد با صدای جیع بچه از خواب می پرید و نوعی شوک بهش وارد میشد. انقد حالم بد شده بود که دیگه نتونستم تحمل کنم در حالی که اشک می ریختم به پرستار بخش گفتم خواهش میکنم من و دخترم را از این اتاق منتقل کنید به بخش، من از دیشب بیدار بودم و صدای ناله بچه ها در گوشم بوده دیگه تحمل دیدن این صحنه رو ندارم! بچه داره زجر میکشه! صدای فریادهاش دائما دخترمو از خواب بیدار میکنه!

پرستار که حال و روز من را دید فوری هماهنگ کرد و زینب را به اتاق دیگه ای منتقل کردند. چند ساعت بعد از سر کنجکاوی رفتم ببینم حال اون بچه چطوره ولی تختش خالی بود گویا منتقلش کرده بودند.

هر بار که به پسربچه ی 5 ساله روی تخت بیمارستان فکر میکنم واقعا متأثر میشم که چرا بعضی والدین اینطور به خودشون و بچه شون خیانت می کنند! مادری که تمام دوران بارداریش با مصرف مواد مخدّر سپری شده و حتی به خاطر سلامتی بچه ی خودش حاضر به ترک این میکروب خانمان سوز نشده چطور میشه اسمش را مادر گذاشت!

تحقیقات نشون داده که اعتیاد والدین، باعث ایجاد اختلال در روند طبعی خانواده و بروز مشکلات جسمی و روانی و اجتماعی در کودکان میشه. کودکی که از نوزادی شاهد اعتیاد پدر و مادرش هست چطور میتونه درست تربیت بشه و در جامعه رفتار عادی داشته باشه!

اینم یکی از عواقبش! هر چقدرم که این مواد را از جلوی چشم بچه پنهان کنند بالاخره بچه کنجکاوه و تلاش میکنه مواد را پیدا کنه و خودش تجربه کنه تا ببینه این چیه که پدر و مادرش انقدر بهش وابسته هستند!






::: دوشنبه 91/12/21 ::: ساعت 7:34 صبح :::   توسط فاطمه ایمانی 
نظرات شما: نظر