بهترينِ برادران، کسي است که هرگاه او را از دست بدهي، پس از او زندگي را دوست نداشته باشي . [امام علي عليه السلام]
   1   2   3      >

در ادامه قصه وبلاگ نويس شدن من رسيدم به اينجا که بالأخره اين وبلاگ راه افتاد و من شدم نويسنده ي آن. از اونجايي که هنوز نمي دونستم وبلاگ به چه کاري مياد مونده بودم چي توش بنويسم.


اوايل فقط مطلب از کتاب هايي که مطالعه کرده بودم کپي مي کردم. البته حتما در انتهاي مطلب منبع آن را ذکر مي کردم.


پيام هاي دوستان و تذکراتي که مي دادند واقعا به من کمک مي کرد. مثلا با تذکر يکي از دوستان فهميدم که قالبي که براي وبلاگم انتخاب کردم حجم زيادي داره و قالب کم حجم تري انتخاب کردم. يا تذکرات درباره اسم وبلاگم که ( اعتقادات و باورهاي ديني ) بود ولي به خاطر اينکه من مي خواستم درباره هر موضوعي که دوست دارم در آن بنويسم آن را به ( پياده تا عرش ) تغيير دادم.


تا به حال چندين نفر درباره اسم وبلاگم سؤال کرده اند و من هم هر بار جوابي داده ام اما بعضي ها قانع نشده اند. اگه واقعيتش را مي خواهيد بدونيد بي رودربايسي ميگم. ما تو خونه مون يه کتاب شعر داشتيم که درباره شهداي هشت سال دفاع مقدّس بود به نام ( پياده تا عرش ). من اين اسم را خيلي دوست دارم چون من را ياد شهدا مي اندازه. يک علتي که اين نام را براي وبلاگم انتخاب کردم اين موضوع بود و علت ديگرش هم اين بود که از خدا خواستم اين وبلاگ واسطه اي بشه براي رسيدنم به عرش او و هر بار که خواستم اين وبلاگ را به روز کنم با نام خدا شروع به تايپ کردم و هر بار هم که خواستم روي کليد ارسال کليک کنم اول گفتم ( بسم الله الرحمن الرحيم ) بعد کليک کردم. يادم نمياد براي هيچ کدوم از نوشته هام اين کار را انجام نداده باشم.


اولين مطلبي که خودم نوشتم و کپي از روي کتابي نبود، جواب نامه ميترا بود.


پارسال ارديبهشت ماه وبلاگ مادر نگران يه مسابقه تو پارسي بلاگ گذاشت و گفت پنج تا از بهترين جواب ها به نامه ميترا ( که درباره مسأله حجاب بود ) را به عنوان نفرات برتر مسابقه معرفي مي کنه. من هم به نوبه خودم براي اولين بار در موج جواب به نامه ميترا شرکت کردم و جزو اون پنج نفر برنده شدم.


برنده شدن من در اين مسابقه منجر به آشنايي من با مادر نگران و ديدار من با ايشان در شهر مقدّس قم شد و بعدش هم آشنايي با دفتر توسعه وبلاگ ديني و دعوت از من براي شرکت در اردوي طهورا ويژه بانوان وبلاگ نويس.


تا قبل از شرکت در اردو خيلي به وبلاگم اهميت نمي دادم ولي در اردو فهميدم که چه موقعيت خوبي براي بيان عقايد و افکارم دارم. تو اردو چيزاي زيادي درباره وبلاگ نويسي ياد گرفتم و دوستان زيادي هم پيدا کردم.


بعد از اردو تا چند روز هر کاري مي کردم نمي تونستم بنويسم. ولي بالأخره به روز کردم با مطلبي تحت عنوان: چرا و براي چه کسي مي نويسيم؟


و از اون به بعد بود که خيلي راحت و ساده نوشتم.


حرف زياد داشتم ولي اگه مي خواستم همه را بنويسم مطلب زيادي طولاني مي شد. انشاء الله اگه بعدها فرصتي شد شايد بازم در اين باره بنويسم.


از ميان مطالبي که در اين يک سال نوشتم ، از نوشتن چند مورد بيشتر از بقيه لذت بردم، که لينک آنها را جهت ياد آوري به دوستان قديمي و معرفي به دوستان جديد تقديم مي کنم:


نامه زهرا به پدر شهيدش // فقط و فقط حسين عليه السلام // زندگي مشترک امروزي // خاطرات کودکي من // بياييد باور کنيم که ما هم مي توانيم // تصاوير حرم حضرت معصومه (س) // حرفه اي ها نخونند // رد پاي من و تو در اينترنت // چرا و براي چه کسي مي نويسيم؟



::: جمعه 23/1/1387 ::: ساعت 11:18 عصر ::: نظرات شما: نظر
  سلام

پارسال يه همچين روزي اين وبلاگ را افتتاح کردم. امروز ميخوام براتون داستان وبلاگ نويس شدنم را تعريف کنم.


قبل از هر چيز به خاطر طولاني شدن مطلبم عذرخواهي مي کنم. نقطه ضعفي است که هنوز موفق نشدم رفعش کنم.


تا سال 85 اصلا نمي دونستم وبلاگ چي هست. يه روز مدير آموزشگاهي که توي اون تدريس مي کردم آدرس سايتشون را بهم داد که سر بزنم و نظر بدهم. تازه يکي دو ماه مي شد که کامپيوتر خريده بودم و شايد ماهي يک بار هم به نت سر نمي زدم. فکرش را بکنيد سه ماه طول کشيد تا يک کارت پنج ساعته را مصرف کنم.


وقتي آدرس را باز کردم. ديدم اين سايت با بقيه سايت ها فرق مي کنه. کنارش يک ليست از لينک هاي مختلف هست. روي گزينه صفحه اصلي سايت کليک کردم تا چيزي دستگيرم بشه. صفحه اصلي سايت پرشين بلاگ باز شد. برام جالب بود. ولي هنوز مثل بي سواد ها يه جوري نگاه صفحه مي کردم. روي چند تا از لينک هاش کليک کردم ببينم چيه. ولي از شانسم وبلاگ هايي را باز مي کردم که مطالبش چندان جالب و مورد پسندم نبود. از نت اومدم بيرون و بي خيال قضيه شدم.


يک ماه بعد وقتي دوباره رفته بودم نت تا يه سري مقاله در بيارم تو سرچ هايي که کرده بودم باز از روي لينک ها رسيدم به همون صفحه پرشين بلاگ. اين دفعه گزينه ثبت نام توجهم را جلب کرد. گفتم بذار عضو اين سايت بشم ببينم چيه. روي اون کليک کردم و مراحل ثبت نام را طي کردم. همينجوري الکي يه اسمي دادم. صفحه مديريت که باز شد ديدم قسمت هاي مختلفي داره که مي تونم اونجا مطلب بنويسم. نمي دونستم چي بايد بنويسم. يه سلام و احوالپرسي کردم. همين. بعد صفحه اصلي وبلاگم راباز کردم ديدم بعلهههههه. هر چي نوشتم تو صفحه وبلاگ نمايش داده ميشه.


ادامه مطلب...

::: شنبه 17/1/1387 ::: ساعت 8:29 صبح ::: نظرات شما: نظر

قرار بود از قم که برگشتم به مشهد برويم ولي سفر مشهد لغو شد و تو خونه دور هم با خواهرانم و بچه هاشون جمعمون جمع بود. عيد ديدني نرفتيم چون هيچ کدوم از دوست و آشناهامون نبودند و همه در سفر بودند.


بالأخره تصميم گرفتيم دو سه روزي به گردش برويم و همگي راهي شهرستان سقّز شديم. شهري که از چهار سالگي تا چهارده سالگي ام را اونجا سپري کرده بودم. شهر خاطرات کودکي من. امسال عيد يکي از زيباترين و ماندگارترين عيدهاي زندگيم بود. بعد از چهارده سال دوباره به دوران کودکيم برگشتم. از همون ابتداي شهر سقز که وارد شديم رفتم تو عالم کودکيم و خاطرات تلخ و شيريني که از شهر سقّز داشتم.


اول خيابونمون يه سالن بزرگ بود که بيشتر برنامه هاي شهر اونجا برگزار مي شد ولي حالا به جاي اون تالار بزرگ يه پيتزا فروشي ساخته بوند. اما خونه مون همون شکلي بود و فقط رنگ درش تغيير کرده بود.


به ياد بچگي ام توي کوچه مون دويدم و خودم را به در پشتي خونه رسوندم تا از بالاي ديوار شاخه هاي زيباي درخت زردآلوي توي حياط را ببينم ولي ...


اثري از درخت بزرگ توي حياطمون نبود. يادمه اون درخت هر سال فقط سه چهار تا زردآلو مي داد. يه بار پدرم تبر را برداشت و رفت سراغ درخت و خواست قطعش کنه ولي مادرم مانعش شد. پدرم اصرار داشت که درخت زردآلو را قطع کنه چون اون درخت جز شته و شيره هاي چسبناک که زمين حياطمون را کثيف مي کرد خاصيت ديگه اي نداشت.


برادرم که اون موقع سه چهار سال بيشتر نداشت رفت جلوي پدرم و نذاشت اون درخت قطع بشه. جالبه که درخت زردآلو از اون سال تا زماني که از اون خونه رفتيم اونقدر زردآلو داد که به در و همسايه هم مي بخشيديم.


وقتي توي کوچه هاي کودکيم قدم ميزدم صداي شيطنت ها و بازيگوشي هاي خودم و خواهرانم و بچه هاي همسايه را مي شنيدم. صفا و صميميتي که اون موقع بينمون بود را هيچ وقت فراموش نمي کنم. دورويي ريا اون موقع ها اصلا معنا نداشت. چشم و هم چشمي و حسادت ديده نمي شد. ظاهر و باطن آدم ها يکي بود. کسي از ديگري توقع بيجا نداشت. غريب بوديم اما تنها نبوديم. شهرمون نا امن بود اما هيچ وقت احساس تنهايي نمي کرديم.


ادامه مطلب...

::: چهارشنبه 14/1/1387 ::: ساعت 12:36 عصر ::: نظرات شما: نظر
سلام

خوشحالم که اولين پست وبلاگم را در سال 87 در چنين روز فرخنده و مبارکي نوشتم. ولادت با سعادت حضرت محمد مصطفي صلي الله عليه و آله و سلّم و امام جعفر صادق عليه السلام را به همه شما عزيزان تبريک مي گويم.


همچنين فرا رسيدن بهار طبيعت که مقارن با اين عيد سعيد مي باشد را خدمت همه شما بزرگواران تبريک و تهنيت مي گويم و از خدا مي خواهم که اين سال براي همگي تان پر خير و برکت و سرشار از معنويت باشد.


به دعوت برادر بزرگوارم حاج جمال تصميم گرفتم يه مروري در اتفاقات و تجربيات سال گذشته ام داشته باشم.


ادامه مطلب...

::: سه‏شنبه 6/1/1387 ::: ساعت 5:48 عصر ::: نظرات شما: نظر

سلام


هميشه از ديدن بارش برف لذت مي بردم، اما امروز وقتي ديدم زمين از برف سفيد پوشيده شده حسابي حالم گرفته شد.


از يک ماه پيش برنامه سفرم به قم را تدارک ديده بودم. کلي دردسر کشيدم تا مديران دو مدرسه اي که توش تدريس مي کنم را راضي کردم برنامه مراقبت هام تو ايام امتحانات بچه ها را طوري بگذارند که يه چند روز بينش وقتم آزاد باشه و بتونم بروم مسافرت. قرار بود امروز بعد از پايان مراقبتم در مدرسه راه بيافتم به سمت قم. بار سفر را بستم و همه وسايلم را آماده گذاشتم کنار که تا از مدرسه برگشتم راه بيافتم.


اما امروز صبح وقتي زمين پوشيده از برف را با اون سرماي وحشتناک ديدم...


اولش تا چند دقيقه شوکه بودم. بعدشم يکي دو ساعتي گريه و زاري کردم و تا تونستم به خدا گلايه و شکايت کردم که دستت درد نکنه خدا جون! حال مي گيري ديگه! باشه! خوب حالم را گرفتي! خوب به دعا ها و التماس هام گوش دادي! ممنونتم خدا جون!


مثل طلبکارا هي به خدا اعتراض کردم، اونقدر که ديگه فکّم خسته شد و ساکت شدم. وقتي زبونم حسابي خسته شد تازه ذهنم به کار افتاد و رفتم تو فکر.


ادامه مطلب...

::: يکشنبه 16/10/1386 ::: ساعت 9:5 عصر ::: نظرات شما: نظر
   1   2   3      >