حکيم نيست آنکه با کسي که از معاشرتش ناگزير است پسنديده رفتار نمي کند، تا آن گاه که خداوند برايش راهي بگشايد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]

عيد بر عاشقان مبارک باد



امشب شب عظيميه. شبي پر برکت. شبي که امام محمد باقر عليه السلام اين شب را افضل شب ها بعد از ليلة القدر معرفي کرده.


نمي دونم تو شهر شما چه خبره. حتما تموم شهرتون آذين بندي و چراغاني شده. وقتي آدم مي بينه که شهر به خاطر قدوم سبز امام زمانش آذين بندي شده، احساس غرور مي کنه. لذت مي بره.


نمي دونم. اصلا حوصله ندارم نکوهش و سرزنش کنم که آهاي شيعه ها شما که اينقدر شاد هستيد و خوشحال، خداييش چقدر منتظريد؟! آخه خودم بدترينشون هستم. اصلا خودم را در اون حد نمي بينم که بخوام از اين حرفا بزنم.


تو شهري که من ساکن هستم، نود درصد مردمونش اهل تسنّن هستند. بيشترشون معتقدند که امام زمان هنوز به دنيا نيومده ولي يه روزي به دنيا مياد و جهان را پر از عدالت مي کنه. واسه همينم تو اين شهر، نيمه شعبان از چراغاني و جشن و سرور خبري نيست. البته کم لطفي نشه؛ يه حسينيه و يه مهديه مخصوص شيعه ها اينجا هست که تو کل شهر فقط همون دو تا خيابوني که حسينيه و مهديه توشه چراغوني ميشه و شب و روز ميلاد جشن مي گيرند.


ديشب وقتي تو خيابون قدم مي زدم، دلم عجيب گرفت. از اينکه امام زمان چقدر تو اين شهر غريبه. شهر خاموشه و کسي خياليش نيست که بابا نيمه شعبان داره مي رسه. از اونجايي که نيمه شعبان هاي قم را ديده بودم، که چقدر به شهر مي رسند و جشن و سرور به پا مي کنند.


ولي يه لحظه از خودم بدم اومد. به خودم گفتم حالا فاطمه خانوم! تويي که چند سال پيش نيمه شعبان قم بودي با حالا که سنندج هستي چه فرقي داري؟ تو همون شيعه اي. ولي آيا از اون نيمه شعبان تا اين نيمه کاري کردي که مرضي خدا و امام زمانت باشه؟ خوب حتما ميگي آره خيلي کارا کردم. قبول. ولي آيا لابلاي اون کارهاي خوب ناخواسته يه کارايي هم نکردي که دل امام زمونت بشکنه و ازت ناراضي بشه؟!


خداييش تنم لرزيد. چون وقتي خوب فکر کردم ديدم خيلي بيشتر از اوني که تصورش را مي کردم ....... بذاريد نگم. نمي خوام بيشتر از اين شرمنده بشم. همينجوريشم حسابي خورد و خميرم.


من چطوري به خودم اجازه مي دهم که به چراغوني نبودن شهري که ساکنش هستم گير بدهم. چرا به چيزاي مهمتر گير نمي دهم؟ اصلا چرا وقتي گناه مي کنم فکر اين نيستم که امام زمانم غريبه؟ به اين فکر نمي کنم که وقتي نامه اعمالم را به دست امام زمانم مي دهند چه احساسي نسبت به من پيدا مي کنه؟


کاش به عهدي که امشب با امام زمانم مي بندم، پايبند بمونم و اين دفعه ديگه قولم را نشکنم.


يک چشم زدن غافل از آن ماه نباشي!


شايد که نگاهت کند آگاه نباشي


التماس دعا



::: سه‏شنبه 6/6/1386 ::: ساعت 8:55 عصر ::: نظرات شما: نظر

صحن مسجد جمکران در ازدحام عاشقاني که از دور و نزديک به عشق مولا و سرور خويش آمده اند، فرو رفته است آنانکه وارد محوطه صحن مي شوند، همه حالي خوش دارند ، نجواهاي عاشقانه، زمزمه هاي دردمندانه ازهرسو به گوش مي رسد. اينجا گويي همه معشوق ها، همه خواستها، همه نيازها تنها دريک وجود خلاصه مي شود و آن وجود نازنين حضرت حجت عليه السلام است همه به عشق او به اين مکان آمده اند و گويي بويي از وجود مقدسش را در اين مسجد مي شنوند.
اينجا همه چيز به حضرت صاحب الامر ختم مي شود.


زني ميانسال درگوشه اي ايستاده، تکه کاغذي را جلوي چشمانش گرفته و آرام مي خواند و مي گريد: آهسته سرک مي کشم. قطعه شعري است: بيت اولش اين است:
ما منتظران رخ موعود تو هستيم      تا صبح فرج ديده بيدار نشستيم
مي انديشم: اينجا چرا تا اين حد انسان را به امام زمان نزديک مي کند؟
«تاريخ قم» را مي گشايم تا پاسخ اين پرسش را دريابم.
«شيخ عفيف، حسن بن مثله جمکراني رحمة الله عليه مي گويد: شب سه شنبه هفدهم ماه مبارک رمضان سال 393هجري درسرسراي خود خوابيده بودم که درخواب ديدم، جماعتي مردم به در سراي من آمده اند و نيمي ازشب گذشته مرا بيدار کردند و گفتند: برخيز و طلب امام زمان را اجابت کن که تو را مي خواند.
از خواب بيدارشدم و لباس پوشيده به در سراي آمدم. جماعتي از بزرگان را ديدم. سلام کردم. آنها جوابم داده، مرحبا گفتند و مرا بياوردند تا بدان جايگاه که اکنون مسجد است. چون نيک نگريستم تختي ديدم نهاده و جواني حدوداً سي ساله برآن نشسته و پيش او نشسته و فزون از شصت مرد، برگرد او نماز مي کنند. بعضي از نمازکنندگان جامه سپيد و برخي ديگر جامه سبز داشتند. آن پير مرا نشانيد ودانستم که حضرت خضر است و ناگاه امام زمان(عج) مرا به نام خواند و فرمود:
اي پسر مثله، برو به حسن مسلم بگو که تو چندسال است عمارت اين زمين مي کني. بايد هر انتفاع که از اين زمين برگرفته اي، ردکني تا بدين موضع، مسجد بنا کنند. به حسن مسلم بگو که اين زمين شريفي است و خداي تعالي، اين زمين را از زمين هاي ديگر برگزيده و شريف کرده است.
گفتم ياسيد و مولاي من! مرا در اين امر نشاني بايد. چرا که جماعت، سخن بي نشان و حجت نشنوند و قول مرا به راستي و صدق نگيرند. حضرت فرمودند: « ما اينجا علامتي مي گذاريم که تصديق قول تو باشد. تو برو و رسالت ما بجاي آر و مردم را بگوي تا بدين موضع رغبت کنند و چهار رکعت نماز اينجا بگذارند.»
جماعت حاضر در صحن مسجد، گويي همه اين رخدادها را به چشم ديده اند. با هيچکس سخن نمي توان گفت. چنان از خود بيخودند که گويي به دياري غيرزميني آمده اند. در ميان جمع، ناگاه صورت جواني که به تنهايي در گوشه اي از صحن ايستاده، در قاب چشمانم ثابت مي ماند. به نظرم بيست سالي بيشتر ندارد.
سرو وضعش کاملاً امروزي و جوان پسند است. شلوار لي چسبان، پيراهن آستين کوتاه با نوشته هاي خارجي و کفش کتاني. زنجير طلايي که به گردنش آويخته و موهايي بلندي که از پشت آن را بسته است، توجهم را جلب مي کند. انگار در ميان جمع ساده پوشي که در صحن مسجد، پير و جوانشان، يکدست و يک رنگند، وصله اي ناجور به چشم مي آيد. مردم در اين مکان دنبال حقيقتي مي گردند که آنها را چنان مفتون و شيفته ساخته است که هرگز به ظاهر خود توجهي ندارند. اما اين جوان...


نزديک مي روم و با هر سختي که هست باب صحبت را مي گشايم. مي پرسم: به نظر نمي رسد اهل اينطور کارها باشي. شبهاي چهارشنبه و جمکران و نجوا وتوسل... شانه هايش را بالا مي اندازد و حرفم را تاييد مي کند. مي پرسم پس چه شد که آمدي. مي گويد: براي اولين بار است که مي آيم. از اين و آن پرسيدم اگر کسي بخواهد به امام زمان توسل کند کجا بايد برود، گفتند بهتر است برود جمکران و من آمدم.


مي پرسم چه شد که خواستي به امام زمان توسل کني؟ سکوت مي کند. به چهره اش خيره مي شوم. اشک در چشمانش حلقه مي زند. مي گويد: نمي توانم بگويم. فقط اين را بدان که در يک اتفاق، دست « او» را در نجات خودم ديدم. فهميدم که انساني با يک قدرت ماوراي بشري و با يک محبت و عشق غيرقابل بيان، کمکم کرده است. و مي گويد... مي گذارم در همان حال زيبا بماند و دور مي شوم .
چهره آدم ها، رفتار وکردارشان و احساس و ادراکشان دراينجا بگونه اي است که آرزو مي کنم اي کاش هميشه همينطور بمانند.
گويي همه به شکل زيبايي عوض شده اند. حتي وقتي پاي کسي را به اشتباه زير پا مي فشارم واکنشي جز لبخند نمي بينم.


مسجد جمکران گويي پاره اي از بهشت خداست و مردم دراين بهشت خاکي گمگشته خود را مي جويند.


اللّهم عجل لوليک الفرج


برگرفته از سايت www.e-resaneh.com



::: جمعه 29/4/1386 ::: ساعت 6:14 عصر ::: نظرات شما: نظر

 



سلام


امشب دلم خيلي گرفته. غم عجيبي همه وجودم را فرا گرفته.


اين هفته، شب جمعه ام يک شب جلو تر از راه رسيده. دلم خيلي گرفته. کاش آقامون زودتر ظهور کنه. کاش زودتر بيايد. وقتي ياد آقايم مي افتم، خيلي شرمنده مي شوم. يعني من فقط جمعه ها بايد يادش بيافتم. من چه منتظري هستم که دل مولايم را به درد مي آورم و قلبش را مي آزارم. اونقدر روسياهم که رو ندارم به خودش بگويم که منتظرشم.


 کاش قبل از اينکه عمرم در اين دنيا به اتمام برسه، يه نظر مولايم را ببينم. مي دونم که يک ناز نگاه او همه مشکلاتم را حل مي کند. تا کي غيبت؟ تو رو خدا ديگه بسه!


مولا جان! يا صاحب الزّمان!


 تا کي؟!


چون صيد به دام تو به هر لحظه شکارم، اي طُرفه نگارم


از دوري صيّاد دگر تاب ندارم، رفته است قرارم


چون آهوي گمگشته به هر گوشه دوا نم


تا دام در آغوش نگيرم نگرانم


*******


در بند و گرفتار بر آن سلسله مويم


از ديده ره کوي تو با اشک بشويم


با حال نزارم    با حال نزارم


*******


برخيز که داد از من بيچاره ستاني


بنشين که شرر در دل تنگم بنشاني


تا آن لب شيرين به سخن باز گشايي


خوش جلوه نمايي


اي بُرده امان از دل عشّاق کجايي


تا سجده گزارم   تا سجده گزارم


*******


گر بوي تو را باد به منزل برساند


جانم برهاند


ور نه ز وجودم اثري بيش نماند


جز گرد و غبارم    جز گرد و غبارم


*******


 


 



::: چهارشنبه 26/2/1386 ::: ساعت 11:54 عصر ::: نظرات شما: نظر