گشاده رويي، دامِ دوستي است . [امام علي عليه السلام]
   1   2      >

به نام آنکه عشق را آفريد



پدر، مادر


          اي آفتاب مهرباني ها،


                     اي صبوران لحظه هاي غريب غربت،


                                اي سرچشمه ي زلال خوبي ها،


                                            نامتان زيباترين واژه ي کتاب عشق است.


پدر، مادر


اي آنانکه اگر زيستني است همه دليلي از مهر و لطف و صفاي بيکران شماست. دل من بضاعتي ندارد جز اين کلمات که با تمام وجود به شما تقديم ميدارم.


از آن زمان که چشم گشودم و زندگيم را در اين زمين آغاز کردم، سرآغاز زندگيم بوديد.


مقامتان را ارج مي نهم و با تمام وجود مي گويم:


دوستتان دارم



پ.ن:


هر کاري کردم نتونستم از خير اين روز فرخنده بگذرم و از اونجايي که مادرم هميشه در تمام سختي ها و مشکلات زندگي در کنار پدرم، و يار او بوده نتونستم نام پدرم را بدون مادرم بياورم.



::: سه‏شنبه 25/4/1387 ::: ساعت 11:17 صبح ::: نظرات شما: نظر

سلام


راستش مدتيه پارسي بلاگ مثل سابق نيست. منظورم از نظر خدمات دهي است. اين فقط حرف من نيست. حرف خيلي هاست.


دو هفته اي که کامنت هاي ما را بدون امضاء ارسال مي کرد، که الحمدلله چند روزيه مشکل برطرف شده.


ورود به صفحه مديريت دل بخواهي شده. يک ساعت ميام با همون نام کاربري و رمز عبور هميشگيم که در حافظه دستگاه ذخيره شده وارد صفحه مديرتم بشوم بعد از کلي آژاکسي رفتن و معطل شدن به حدي که دستم زير چانه ام مي رود. اون وقت پيغام ميده که مشخصات شما اشتباه وارد شده. در حالي که نام کاربري و رمز عبور من همونيه که بوده. رفرش مي کنم و يک بار ديگه با دقت هر چه تمام تر مشخصاتم را وارد مي کنم و منتظر ورود مي مانم ولي باز همان پيغام تکراري را ميدهد. دوباره رفرش مي کنم ... خلاصه بعد از نيم ساعت کلنجار رفتن موفق مي شوم با همان مشخصات وارد صفحه مديريتم شوم.


جاي شکرش باقيه که صفحه مديريت من باز ميشه. بعضي دوستان که گله مند هستند که اصلا مديريتشان باز نمي شود.


ادامه مطلب...

::: شنبه 22/4/1387 ::: ساعت 10:45 صبح ::: نظرات شما: نظر

روبه روم نشست و با چشماي معصومش بهم خيره شد. سرش را بالا گرفته بود و حتي پلک هم نمي زد. محو حرکات من شده بود. حتما مي خواد بدونه من دارم چيکار مي کنم.


بيشتر که دقت کردم ديدم نگاهش به دهانم است. يعني اون مي فهمه من چي دارم زير لب زمزمه مي کنم؟!


مگه اون همه اسباب بازي اون طرف اتاق نيست؟! چرا اومده روبروي من نشسته و خيره شده به من؟!


حتما مجذوب سفيدي چادرم شده. شايدم فکر مي کنه من دارم با اون حرف ميزنم.


لبخندي بهش زدم. اونم از فرصت استفاده کرد و مُهر را برداشت و کرد توي دهانش.


السلام عليکم و رحمة الله و برکاته.


بازم نفهميدم چي خوندم!! عجب حضور قلبي داشتم!! نمي دونم چرا همه چي سر نماز مياد تو ذهنم.


فکر کنم مطهّره کوچولوي ما هم فهميده که خوردن مُهر سجاده خيلي شيرين تر از تماشاي نماز خوندن خاله جونشه.



::: شنبه 15/4/1387 ::: ساعت 10:7 عصر ::: نظرات شما: نظر

صحبت هايي که مي کنيم همگي جملاتي است که به اسلوب هاي مختلف کنار هم قرار گرفته.


اين جملات هم همگي از کلماتي که کنار هم قرار گرفته تشکيل شده.


کلمات هم از حروفي که کنار همديگه قرار گرفتند ساخته ميشه.


يعني اصل و اساس همه ي اين کلماتي که کنار هم رديف مي کنيم حروفي هستند که به تنهايي کاربردي ندارند ولي همين که کنار همديگه قرار مي گيرند مي تونند دنيايي را عوض کنند و دل هايي را منقلب کنند.


به نظرتون ما بايد جزو حروفي باشيم که بيشترين کاربرد را در ساختن کلمات و جملات سازنده و مفيد دارند يا جزو حروفي که کاربرد کمتري دارند ولي معنا و مفهوم کلمه و جمله کامل نميشه مگر با وجود آنها ؟


اصلا آيا مي تونيم بگيم به ما هيچ ربطي نداره ؛ ما هيچ کاره ايم و جمله بدون ما هم مي تونه معنا پيدا کنه؟



*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***


مطالب منتخب :


درسنامه اربعين (2) /// من وکيلم ... /// قابل توجه دخترا !! /// بهترين انيس انسان /// کوچکترين عضو القاعده ؟! ///  تقصير چهل است /// معرفي شرکت هاي صهيونيستي /// اگر هميشه ، هميشه /// چرا کالاي اسرائيلي نخريم ///



::: شنبه 11/12/1386 ::: ساعت 8:24 عصر ::: نظرات شما: نظر

امروز قواعد را پاي تخته نوشتم و بعد از توضيحش به بچه ها فرصت دادم تا آنچه پاي تخته نوشته بودم را به دفترشون منتقل کنند. در اين فاصله پنجره کلاس را باز کردم تا يه کمي از هواي بهاري که زودتر از موعدش به شهرمون قدم گذاشته وارد کلاس بشه. بچه هاي اول دبيرستان ورزش داشتند و در حياط مشغول بازي بودند. با ديدن شور و نشاط اونها ياد دوران مدرسه خودم افتادم.


يادش به خير...


چه روزگار با صفايي بود. چقدر سرزنده و سرحال بودم. چقدر انرژي داشتم. چقدر فعال بودم. چه دوستان خوبي داشتم. هيييييييييي....


چقدر شاد بودم. چقدر به خدا نزديک بودم.


همچين رفته بودم تو حال و هواي کودکي که متوجه نشدم چشمانم کي پر از اشک شده بود!


يه وقت به خودم اومدم ديدم بچه ها با تعجب دارند به من نگاه مي کنند. با بغض به بچه ها گفتم: بچه ها قدر اين لحظه هاي شيرين زندگيتون را بدونيد و بهترين استفاده را از آن ببريد.


هر دوراني از زندگي براي خودش تلخي ها و شيريني هايي داره ولي هيچ کدومش نمي تونه جاي خاطرات پاک و ساده کودکي را بگيره.


دقّات قلب المرء قائله له                إنّ الحياة دقائق و ثوان


ضربان قلب انسان به او يادآوري مي کند که قدر دقيقه ها و ثانيه هاي زندگيت را بدان.


*** *** *** *** *** *** *** *** *** *** *** ***


مطالب منتخب :


درسنامه اربعين /// آقا نيا ... /// مغايرت هاي زمان ما /// خون همسر به جوش آمد /// پنج اصل در انتخاب همسر /// شش سال گذشت    ///   از دايانا تا معصومه  ///



::: يکشنبه 5/12/1386 ::: ساعت 5:28 عصر ::: نظرات شما: نظر
   1   2      >