هر که همراه آرزوى خويش تازد ، مرگش به سر در اندازد . [نهج البلاغه]
   1   2      >
  با وجودي که چهارده سال از من بزرگتر بود ولي خيلي با هم صميمي بوديم. خانم همسايه مون را ميگم ( خانم صادقي ). قضيه مربوط به ده سال پيشه. يه روز اومد دم در خونه مون و کاسه اي که براش آش برده بوديم را برگردوند و حلاليت طلبيد. گفت: ماشين خريديم و فردا عازم سفر به شهرمون هستيم. خداحافظي کرد و رفت.

چند روز بعد يکي از دوستان تماس گرفت و خبر داد که خانم صادقي به خاطر تصادفي که در جاده براشون اتفاق افتاده فوت شدند و همسر و بچه هاش زخمي.


ما هم عازم سمنان، شهر خانم صادقي شديم. مراسم سومش بود و همه ناراحت. شوهرش خيلي بي تابي ميکرد و ناراحت بود. حق داشت. چون همه از علاقه شديد اين زوج به هم خبر داشتند. دو پسرش هنوز در بيمارستان بودند و از مرگ مادرشون خبر نداشتند. صحنه هاي سخت و دردناکي بود.


ولي مونده بودم بعضي چطور اينقدر بيرحم و سنگدل بودند که همون جا در مجلس ختم خانم همسايه داشتند حرف از همسر احتمالي آينده ي آقاي صادقي مي زدند و زير لب پچ پچ مي کردند که احتمالا ميره زن بيوه ي پسرعموش را مي گيره، چون هم زن مؤمنيه هم خوشکله.


اينهايي که مشغول بحث پيرامون اين موضوع بودند همان دوستان به ظاهر صميمي خانم صادقي بودند. دوستاني که جونشون بود و جون خانم صادقي و وقتي زنده بود دائم دورش مي چرخيدند.


احساس بدي بهم دست داده بود. آخه هنوز سه روز بيشتر از رفتن خانم صادقي از جمع صميمي شون نگذشته بود که داشتند براي شوهرش تصميم مي گرفتند.


آقاي صادقي ديگه به خونه اش در سنندج برنگشت و همون جا در سمنان ماند. ميگفت طاقت زندگي در اون خونه بدون همسرش را نداره و نمي تونه جاي خالي خانمش را ببينه.


هنوز چند روز از سال اول فوت خانم صادقي نگذشته بود که شنيديم آقاي صادقي ازدواج مجدّد کرده. خبر همه جا پخش شد و نقل محافل خصوصنن زنانه شده بود قضيه ازدواج آقاي صادقي.


هر کسي چيزي مي گفت. يکي مي گفت با همون زن بيوه ي پسر عموش ازدواج کرده و يه عده مي گفتند پيش از فوت خانم صادقي در فکر اون زن بوده و مي خواسته صيغه اش کنه. بعضي مي گفتند با يه خانم جوون سمناني ازدواج کرده و ...


بعضي هم از بي چشم و رويي آقاي صادقي در اين سرعت عملش حرف مي زدند و مي گفتند معلومه فقط به خاطر حرف مردم مجبورشده يک سال صبر کنه. آخه اينه اون عشقي که همه حسرتش را مي خوردند؟! اين آقا همونيه که بعد از فوت همسرش ديگه نمي تونست جاي خاليش را ببينه؟! اين همونه که اونقدر بي تابي مي کرد؟! عجب معرفتي؟!


بعد از مدتي حرف و حديث ها تمام شد و هر کسي رفت پي زندگي خودش و ما هم از آقاي صادقي بي خبر بوديم تا همين سال قبل.


يکي از دوستان براي کاري گذارش مي افته به سمنان و تصميم مي گيره جهت کسب اطلاعات دقيق هم که شده يک سر به آقاي صادقي بزنه.


ايشان براي ما نقل کردند که وقتي وارد خانه شدم، آقاي صادقي با روي باز از من استقبال کرد و بعد هم خانم جديدش اومد سلام عليک کرد. وقتي زن آقاي صادقي را ديدم جاي خودم ميخکوب شدم....


اون زن چهره ي سياه و کريه المنظري داشت که از ديدنش حالم بد شد. دست چپش فلج بود و پاي چپش هم مي لنگيد.


با تعارف نشستم و اونها به گرمي از من پذيرايي کردند. همسرش فوق العاده خوش اخلاق و مهربان بود و از طرز حرف زدن بچه ها با آن زن متوجه شدم که بچه ها هم از بودن او در خانه خيلي راضي هستند.


هر انسان عاقلي با ديدن اون صحنه متوجه مي شد که آقاي صادقي از روي هوا و هوس و عشق بازي نرفته اين زن را بگيره بلکه به خاطر رضاي خدا و خوشبخت کردن زني که اگر تا آخر عمر هم در خانه پدرش مي نشست هيچ مردي حاضر نمي شد با او ازدواج کند اين کار را انجام داده.


البته آقاي صادقي بعد از گلايه از حرف و حديث هايي که پشت سرش زده شده بود گفت: خانواده همسر اولم که تمام زندگيم بود بعد از چهلم او دائما به من اصرار مي کردند که ازدواج کنم تا هم خودم تنها نباشم و هم فرزندانم جاي خالي مادر را بيشتر از اين احساس نکنند و يک سر پرستي در خانه داشته باشند، ولي من قبول نمي کردم. همه ي آنها همسر پسر عموي مرحومم را معرفي مي کردند ولي موقعيت هاي خوبي براي ازدواج آن زن فراهم بود و از طرفي ديگر، فرزندانم مايل به اين کار نبودند ولي وقتي با اين زن آشنا شدم و ديدم فرزندانم نيز شيفته ي اخلاق حسنه ي او شده اند، کم کم به او علاقه مند شدم و با اجازه خانواده ي همسر مرحومم با او ازدواج کردم تا با اين کار هم او به سر و ساماني برسد هم ما.



::: دوشنبه 2/2/1387 ::: ساعت 11:0 عصر ::: نظرات شما: نظر

يک روز زنگ تفريح تو دفتر مدرسه نشسته بودم. مادر يکي از بچه ها اومده بود مدرسه تا از اوضاع و احوال درسي دخترش مطّلع بشه. يه حرفي از زبان اون مادر شنيدم که خيلي متعجّب شدم.


مادر به مدير مدرسه گفت: خانم مدير! جون شما و جون دخترم. تا وقتي که دخترم پيش خودمه خيالم راحته، ولي وقتي مياد مدرسه ديگه تربيتش به دست شماست. تو را به خدا مراقبش باشيد . مي ترسم دوستان ناباب، دخترم را به راه خلاف بکشند. خصوصا که جديدا با يه پسر دوست شده. هر چي هم بهش ميگم به حرفم گوش نميده.


لابد پيش خودتون مي گوييد اين مادر که حرف بدي نزده و صحبت هاش کاملا طبيعيه! ولي من اون مادر را ديدم و شما نديديد. آرايش غليظ و زننده ي صورتش اونقدر ناجور بود که ديگه مانتو کوتاه و تنگش با اون شلوار کوتاه و چکمه هاي بلندش و شال باريکش که موهاي رنگ کرده اش را از جلو و عقبش بيرون ريخته بود به نمايش نمي اومد.


پ . ن :


درسته که جامعه نقش به سزايي در تربيت فرزندان ما داره، امّا يادمون باشه که اين جامعه را خود ما مي سازيم.



::: يکشنبه 2/10/1386 ::: ساعت 1:57 عصر ::: نظرات شما: نظر

ديروز يکي از شاگردانم به نام نرگس اومد پيشم و گفت خانم يه خواسته اي از خدا دارم ولي اجابت نمي کنه. ميشه شما برام دعا کني که خدا اون چيزي را که من ميخواهم مستجاب کنه.


گفتم: چي دعا کنم؟


گفت: خانم نپرس فقط دعا کن خدا اجابتش کنه.


گفتم: خوب اگه دوست نداري بگي خواسته ات چيه اشکالي نداره. من دعا مي کنم اگه خواسته ي دلت به صلاحت هست و خير و برکت به دنبال داره، خدا اجابتش کنه.


يه دفعه چهره ي نرگس در هم رفت و گفت: نه خانم. تو را به خدا اينطوري دعا نکن. فقط دعا کن خدا حتما خواسته ي من را بده. چون اگه اونطوري دعا کنيد، خدا هيچ وقت دعاتون را مستجاب نمي کنه.


گفتم: باريکللا نرگس خانم! مگه نعوذ بالله تو بيشتر از خدا مي فهمي؟!


اشک تو چشماي نرگس جمع شد. با بغض گفت: خانم تو را به خدا دعا کنيد من زودتر بميرم.


راستش وقتي اين جمله را از زبان يک دختر نازنين و دوست داشتني که فقط هفده سال داره شنيدم، خيلي ناراحت شدم.


ادامه مطلب...

::: پنجشنبه 24/8/1386 ::: ساعت 9:54 عصر ::: نظرات شما: نظر

روز مادر را به همه مادران عزيز به ويژه به مادر عزيز و مهربون خودم تبريک عرض مي کنم. 


راستش ميان خانم ها ديدم بعضي مادراني را که از مادر بودن و سختي هايش مي نالند و مي گويند همه بدبختي هاي وضع حمل و تربيت و بزرگ کردن بچه با مادر بيچاره است و آخرش بچه مال پدره و پدر است که سنگ بچه موفقش را به سينه مي زند. همه پدر را مي بينند.


نمي دونم چي بگم. چون خودم مادر نيستم که جاي اونها قضاوت کنم، فقط همينقدر به آنها مي گويم کم نيست سعادتي که نصيبتان شده و بهشت زير پاي شما جاي گرفته. شايد اگر به عمق آيات و رواياتي که در مقام شما مادران عزيز آمده دقت کنيد ديگه سخن آدم هاي معمولي برايتان اهميت نداره. چون جايگاه و مقامي که شما مادران نمونه نزد خداوند متعال داريد به هيچ وجه قابل وصف نيست.


     


ü     خداوند متعال در قرآن کريم مي فرمايد: « و وصّينا الإنسان بوالديه إحسانا حملته أمّه کرها و وضعته کرها و حمله و فصاله ثلاثون شهرا حتي إذا بلغ اشده و بلغ اربعين سنة... »(1)« و سفارش کرديم انسان را درباره پدر و مادرش به احسان و نيکي. مادرش او را به مشقّت حمل کرد، و به مشقّت زائيد، حمل او و شير دادن او سي ماه بود. تا آنگاه که به رشد خود رسيد، و به چهل سالگي رسيد. گفت: پروردگارا مرا توفيق ده تا شکر کنم آنچنان نعمتي که بر من و والدين من عطا کردي، و تا انجام دهم عمل صالحي که تو را راضي کند... »


     


ü     مردي نزد پيغمبر صلي الله عليه و آله آمد و گفت: « به چه کسي نيکي کنم؟ » فرمود: « به مادرت. » مرد گفت:« بعد از او به چه کسي نيکي کنم؟ ». پيامبر فرمود: « به مادرت. » مرد گفت: « بعد از او به کي؟ » فرمود: « به مادرت. ». مرد گفت: « بعد از او به کي؟ » حضرت فرمود: « به پدرت. »(2)


     


ü     امام محمد باقر عليه السلام فرمود: « سه چيزند که خداوند رخصتي در آنها قرار نداده: اداء امانت به نيکوکار و بدکار ، وفاء به عهد براي نيکوکار و بدکار، نيکوئي به والدين خواه مؤمن باشد يا کافر. »(3)


     


ü     امام رضا عليه السلام فرمود: « بدان که حق مادر، لازم ترين حقوق است و واجب ترين آنها، زيرا او باري برداشته آنجا که هيچ کس بر نمي دارد. و فرزند خود را حفظ کرد، با گوش و چشم و ديگر اندام ها، در حاليکه شاد و خوشرو بود به اين کار. فرزند را حمل کرد با همه دشواري هايي که هيچ کس بر آن تاب و شکيبايي ندارد. راضي شد که خود گرسنه بماند، امّا او سير شود. خود تشنه بماند و او سيراب شود. خود برهنه بماند و او را بپوشاند. خود در آفتاب بماند و او را سايه دهد. پس بايد شکر از او و نيکويي به او به اين اندازه باشد، و هرچند طاقت اداي کمترين حق او را نداريد، مگر به ياري خداوند. »(4)


      


1ـ سوره احقاف ـ آيه 15 .


2ـ وسائل ـ جلد 15 ـ ص 207


3ـ همان ـ ص 638


4ـ همان ـ ص 628 



::: چهارشنبه 13/4/1386 ::: ساعت 6:47 عصر ::: نظرات شما: نظر

يکي از مسائلي که در اغلب مقاطع دستخوش تغيير و تحول قرار گرفته است، نحوه نگاه به جايگاه زنان است. با يک بررسي اجمالي مشاهده مي کنيم که زنان در يونان و روم باستان، فاقد جايگاه و شأن و منزلت انساني بوده اند. ادياني مانند آيين تحريف شده يهود نيز فرزند آوردن را وظيفه اصلي زن شمرده است و ارزش و جايگاه زن را تا اين حد پايين مي آورد که هر گاه طبيعت از آفريدن مرد نا توان است، زن را مي آفريند و هر مرد يهودي، زن آفريده نشدن خود را کمال مسرّت مي داند.


مروري بر عصر جاهليت اولي نيز نشانگر سلب کليه حقوق و ابعاد مختلف حتي حق حيات از زن است. بهترين تعبير از اين عصر ظلماني را قرآن دارد که مي فرمايد: « و إذا بشّر أحدهم بالأنثي ظلّ وجهه مسودا و هو کظيم .... »


در دوران جاهليت تولد دختران باعث سياه شدن چهره مردان از خشم و خجالت مي شد. به همين دليل در هنگام تولد دختران، پدران مي گويند آيا ننگ دختر داشتن را بر خود بپذيرم يا آن را در خاک زنده به گور کنم؟


دين اسلام، اين تفکر غلط را از بين برد. قرآن کريم در رابطه با ولادت دختر پيامبر اعظم صلوات الله عليه و آله، خطاب به ايشان مي فرمايد: « إنّا أعطيناک الکوثر ... » ( قطعا ما به تو کوثر را عطا کرديم. )  به کار بردن واژه « عطا کردن » در زبان عرب، حاکي از ارزش آن چيزي است که عطا مي شود و کلمه « إن » تأکيد بر اين مسأله را مي رساند.


آيات و روايات متعددي بيانگر کيفيت حقوق و مسؤوليت هاي زنان و چگونگي قانونمند کردن جامعه، جهت رعايت اين حقوق مي باشد. حقوق و مسؤوليت هاي زن در اسلام در مواردي مساوي با مردان و در مواردي متفاوت بيان شده است اما اين تفاوت ها هيچ گونه ارتباطي به فروتري يا برتري در جنسيت ندارد.



::: دوشنبه 11/4/1386 ::: ساعت 8:34 صبح ::: نظرات شما: نظر
   1   2      >