اين دلها همچون تن‏ها به ستوه آيد ، پس براى آسايش آن سخنان گزيده حکمت را بجوئيد از هر جا که بايد [نهج البلاغه]

سلام


مدت هاست که برايت ننوشته ام. از يادت غافل شده ام. نه تنها تو که از ياد تمام دوستان شهيدت غافل شده ام. دوستان شهيدي که روزي دوستان من نيز بودند ولي دنياي پر فريب و نيرنگي که شيفته ي آن شدم شما را از من جدا کرد و من حتي از خودم نيز غافل شدم و درياي موّاج ... مرا به اعماق خود فرو برد.


روزگار غريبي است ...


حتي همرزمانت تو و دوستان شهيدت را فراموش کرده اند. حتي براي بچه مذهبي هاي ...


مگر همين شش سال پيش نبود که بعد از گذشت شانزده سال از شهادتت پيکر پاکت را صحيح و سالم از بعثي ها تحويل گرفتند و در گلزار شهداي قم به خاک سپردند.


آن موقع ها خيلي ها از تو مي گفتند. از جنازه ي سالمي که تلاش عراقي ها که از رسوايي شان مي ترسيدند، براي نابودي جنازه ات بي فايده بود. جنازه اي که پس ازشانزده سال، سالم و معطّر به وطن بازگشت.


اين روزها اگر از شما صحبت کنيم ما را متهم به مرده پرستي مي کنند. خيلي ها شما را حتي شهيد هم نمي دانند. آنها ادعا مي کنند که جنگ ايران و عراق فقط برادر کشي بود چون هر دو گروه مسلمان بودند. با اين حساب احتمالا شهداي کربلا را نيز قبول ندارند، زيرا در کربلا نيز قاتلان امام حسين عليه السلام مسلمان بودند.


ادامه مطلب...

::: يکشنبه 8/2/1387 ::: ساعت 11:27 عصر ::: نظرات شما: نظر


چند سال پيش به واسطه ي يک خواب با مکاني آشنا شدم که تا قبل از آن فکر مي کردم يک قبرستان قديمي و متروکه است ولي بعد از اينکه قدم به آنجا گذاشتم متوجه شدم که ميان آن قبرهاي قديمي چند سنگ قبر نو و تازه هم وجود دارد.


وقتي دقّت کردم ديدم روي اين سنگ قبرها نام هاي آشنايي نوشته شده ( برادران شبلي ). بعد از تحقييق فهميدم که اينجا مزار برادران شهيدي است که در دوران دفاع مقدّس به شهادت رسيده اند و نام بلوار شبلي در شهرستان سنندج که زياد شنيده بودم به نام اين شهيدان بزرگوار است.


برايم عجيب بود که مزار چند شهيد اينقدر گمنام باشد و من بعد از چندين سال اقامت در اين شهر تازه متوجه حضور آنها دراين مکان شده باشم آن هم به واسطه يک خواب.


شهداي شهرستان سنندج در بهشت محمدي اين شهر آرميده اند که به علت دوري از شهر برايم مقدور نيست زود به زود به ديدنشان بروم. ولي چند شهيد گمنام در مرکز شهر دفن شده اند که به تازگي براي آنها مقبره و زيارتگاهي در حال احداث است. ولي اين چهار شهيد ...


از همان موقع سعي کردم زود به زود به ديدنشان بروم. ولي يک روز ديدم سنگ قبر آنها بدون نام شده، همينطوري که در عکس مي بينيد. آن سنگ قبري که داراي نام و نشان است متعلّق به مادر بزرگوار اين شهيدان است ولي سنگ قبرهاي بدون نام متعلّق به فرزندان شهيدش است. احتمال دادم بنياد شهيد تصميم به تعويض سنگ قبرشان دارد ولي سنگ قبر آنها نو و تازه بود و نيازي به تعويض نداشت.


هفته ها و ماه ها گذشت و اين سنگ قبرها همچنان بدون نام مانده اند. يعني اگر کسي آشنا به اين مکان نباشد اصلا متوجه حضور اين شهيدان در اين قبرستان نمي شود. الان حدود يک سال و نيم از آن روز مي گذرد و اين سنگ ها هنوز بدون نام هستند.


درد آورتر از آن اين است که اين مکان تبديل شده به پاتوق معتاد ها و هروئيني ها که بيايند در کنار مزار پاک اين شهيدان ...


چه جايي بهتر ازاين مکان خلوت و گمنام پيدا کنند! چقدر زود حماسه ي بزرگ اين بزرگواران را به فراموشي سپرده اند!


هميشه با زيارت قبور شهداي عزيزمان نيروي تازه اي به دست مي آورم. اصلا هر وقت مشکلي برايم پيش آمده با توسل به شهدا روحيه اي مضاعف پيدا کرده ام.


امّا بعضي ها انگار هنوز در خوابند و اين مکان مقدّس را براي خودسازي جسمي شان !!! انتخاب کرده اند.


اين درد را به کجا بايد گفت؟! چرا اين همه سکوت؟!


وقتي مي بينم که شهرستان هاي ديگر چقدر زيبا به شهدايشان احترام مي گذارند و آنها را نور چشمان خود مي دانند و اين شهرستان با شهداي خود اين گونه رفتار مي کند...


چه مي توان گفت؟!


باور کنيد شهداي استان کردستان مظلوم ترين شهداي ايران هستند.



::: چهارشنبه 28/1/1387 ::: ساعت 12:48 عصر ::: نظرات شما: نظر

سلام


چند تا عکس از يک مکان در اين پست قرار دادم. اگه با دقّت به عکس ها نگاه کنيد کاملا واضحه که اينجا کجاست؟ به نظر شما اينجا کجاست؟


انشاء الله در پست بعدي توضيحات کامل را درباره اين تصاوير خواهم داد ولي مي خوام ببينم شما به عنوان يک بيننده اولين چيزي که از اين تصاوير به ذهنتون مياد چي مي تونه باشه؟


سي چهل تا ديگه هم مثل اين پخش بود 


به جلوي فلش ها دقت کنيد


اينجا همونجاست                          يکيش بدون اسمه. به نظرت چرا؟


اينم يه نماي کلي از همونجا



::: دوشنبه 26/1/1387 ::: ساعت 9:34 عصر ::: نظرات شما: نظر

بسم الله الرحمن الرحيم


بخش هايي از نامه ي دختر شهيد محمد ناصر ناصري به پدرش 



بابا جان باز سلام


اي پدر جان منم زهرايت، دختر کوچک تو


اي اميد من و اي شادي تنهايي من! به خدا اين صدمين نامه بُوَد.


از چه رو هيچ جوابم ندهي؟ ياد داري که دم رفتن تو، دامنت بگرفتم. من به تو مي گفتم پدر اين بار نرو.


من همان روز بله فهميدم، سفرت طولاني است.


از چه رو اي پدرم تو به اين چشم ترم هيچ توجه نکني. به خدا خسته شدم. به خدا قلب من آزرده شده.


چند سال است که من منتظرم. هر صدايي که ز در مي آيد، همچو مرغي مجروح، پابرهنه سوي در تاخته ام.


بس که عکست به بغل بگرفتم، رنگ از روي من و عکس چو ماهت رفته است.


من و داداش رضا، بر سر عکس تو دعوا داريم. او فقط عکس تو را ديده پدر. با جمال تو سخن مي گويد.


مادرم از تو برايش گفته. او فقط بوي پدر را ز لباست دارد. بس که پيراهن تو بوييده. بس که در حال دعا روي سجاده تو اشک فشان ناليده، طاقتش رفته دگر. پاي او سست شده. دل او بشکسته.


به خدا خسته شديم. پدرم گر تو بيايي به خدا، من ز تو هيچ تقاضا نکنم. لحظه اي از پيشت، جاي ديگر نروم. هر چه دستور دهي، من بلافاصله انجام دهم. همه دم بر رخ ماه و قدمت بوسه زنم. جان زهرا برگرد.


دائما مي گويم: « مادرم هر که رفته است سفر، برگشته. پدر دوست من، پدر همسايه، پدران ديگر، پس چرا او سفرش طولاني است. او کجا رفته مگر؟ او که هرگز دل بي مهر نداشت؟ او که هر روز مرا مي بوسيد. او که مي گفت برايش به خدا دوري از ما سخت است. پس چرا دير نمود؟ »


آري من مي دانم که چرا غمگين است. علت تأخيرش من فقط مي دانم.


آخر آن موقع ها حرف قرآن و خدا و دين بود. کربلا بود و هزاران عاشق. همه ي مسؤولين چون رجايي و بهشتي بودند. حرف يک رنگي بود. ظاهر و باطن افراد ز هم فرق نداشت. همه خواهر ها زير چادر بودند.


صحبت از تقوا بود. همه جا زيبا بود. خاک هم بوي شهادت مي داد.


جاي رقص و آواز، همه جا صوت دعا مي آمد.


کوچه ها راست و مردم همه راست. همگي رو به خدا. همه خط ها روشن، خوب و خوانا بودند.


حرف از ايمان بود. حرف از تقوا بود.


اما امروز پدر!


درد دل بسيار است. همه ي آنچه به من مي گفتي رنگ ديگر دارد، يا بسي کمرنگ است...


در خيابان خطر است. بر سر بعضي ها چادري پيدا نيست. مويشان بيرون است. همه عينک دارند. به نظر مي آيد چشمشان معيوب است. راهشان پيدا نيست. خط کج گشته هنر. بي هنر ها همگي خوب و هنرمند شدند. کج روي محبوب است.


در مجالس و سخنراني ها، جاي زيباي شهيدان خاليست...


آري من مي دانم. علت غصه و اندوه تو بابا اين است.


پدرم! من اين بار مي نويسم که اگر باز گشتن ز برايت سخت است، ما بياييم برت. تو فقط آدرست را بنويس. در کجا منزل توست؟


مادرم مي داند. او به من مي گويد: « پدرت پيش خداست. در بهشتي زيبا. با همه همسفرانش آنجاست. خانه اش هم زيباست. »


حضرت خامنه اي هم مي گفت: « دخترم غصه نخور. پدرت خندان است. دوستت مي دارد. تو اگر گريه کني، پدرت هم به خدا مي گريد. همه شب لحظه خواب پدرت مي آيد. صورتت مي بوسد. دست بر روي سرت مي کشد او. »


من از آن لحظه دگر، شاد و خوشحال شدم.


از خدا مي خواهم تا که جان در تنم است، تا حياتي باقيست، رهبرم چون پدري بر سر من زنده بُوَد. چهره ي زيبايش چون جمال مه تو شاد و پر خنده بُوَد.


... تو فقط اي پدرم از خدايت بطلب، که من و مادر و اين امّت اسلامي ما، همگي چون تو پدر، راه ما راه شهيدان باشد. دائما بر سر ما سايه رهبر و قرآن باشد.


پدرم خندان باش. من به تو مفتخرم.



::: پنجشنبه 4/5/1386 ::: ساعت 10:51 صبح ::: نظرات شما: نظر

سلام دوستان عزيز


نمي دانم کتاب « پرواز تا بي نهايت » را خوانده ايد يا نه؟ اگر خوانده ايد که خودتان خوب مي دانيد چرا من اين کتاب را به شما معرفي مي کنم، ولي اگر تازه با اين کتاب آشنا شده ايد به شما توصيه مي کنم حتماً يک جلد از اين کتاب را تهيه کنيد و به طور کامل مطالعه کنيد. اين کتاب شامل خاطراتي از زندگي سرلشگر شهيد عباس بابايي ـ يکي از شجاع ترين و وفادار ترين افسران ارتش جمهوري اسلامي ايران ـ است. کتابي سرشار از ذخاير اخلاقي، که کتاب اخلاقي براي جوانان است.


اگر شما حوصله خواندن کتاب هاي اخلاقي و عرفاني که معمولاً متني دشوار و غير قابل فهم دارند را نداريد، حتما کتاب « پرواز تا بي نهايت » را مطالعه کنيد. زيرا اين کتاب همان درس اخلاق اسلامي و عرفان را به ما  مي آموزد و اين بار آن را در زندگي يک انسان معمولي مثل بقيه انسان ها مي بينيم.


امروز چند تا از خاطراتي که در اين کتاب نوشته شده است را براي شما مي نويسم تا خودتان در اين باره قضاوت کنيد. 


 


نگاهي کوتاه به زندگاني شهيد بابايي


در سال 1329 در شهرستان قزوين متولد شد. در سال 1348 در حالي که در رشته پزشکي پذيرفته شده بود، داوطلب تحصيل در دانشکده خلباني نيروي هوايي شد. پس از گذراندن دوره آموزشي مقدماتي خلباني، جهت تکميل دوره به کشور آمريکا اعزام شد.


در اين مدت، دوره آموزشي خلباني هواپيماي شکاري را با موفقيت به پايان رساند و پس از بازگشت به ايران، در سال 1351 ، با درجه ستوان دومي در پايگاه هوايي دزفول مشغول به خدمت شد.


همزمان با ورود هواپيماهاي پيشرفته «F-14 » به نيروي هوايي، شهيد بابايي در دهم آبان ماه 1355 براي پرواز با اين هواپيما انتخاب شد و به پايگاه هوايي اصفهان انتقال يافت.


پس از پيروزي شکوهمند انقلاب اسلامي، وي گذشته از انجام وظايف روزانه، به عنوان سرپرست انجمن اسلامي پايگاه هوايي اصفهان به پاسداري از دستاوردهاي انقلاب پرداخت.


شهيد بابايي در هفتم مرداد 1360 از درجه سرواني به سرهنگ دومي ارتقاء پيدا کرد و به فرماندهي پايگاه هشتم اصفهان برگزيده شد. وي در نهم آذر ماه 1362، ضمن ترفيع به درجه سرهنگ تمامي، به سِمت معاونت عمليات فرماندهي نيروي هوايي منصوب گرديد و به ستاد فرماندهي در تهران عزيمت کرد.


سر انجام در تاريخ هشتم ارديبهشت ماه 1366 به درجه سرتيپي مفتخر شد و در پانزدهم مرداد ماه همان سال، در حالي که به درخواست ها و خواهش هاي پي در پي دوستان و نزديکانش مبني بر شرکت در مراسم حجّ آن سال پاسخ ردّ داده بود، برابر با روز عيد قربان در حين عمليات به شهادت رسيد.


شهيد سرلشگر خلبان عباس بابايي در هنگام شهادت 37 سال داشت. از او يک فرزند دختر به نام سلما و دو فرزند پسر به نام هاي حسين و محمد به يادگار مانده است.


امام خميني (ره ) پس از شهادت اين عزيز فرمود:


« خداوند رحمت کند شهيد سعيد ما را . » 



مي دويد تا شيطان را از خود دور کند


در دوران تحصيل در آمريکا، روزي در بولتن خبري پايگاه « ريس » که هر هفته منتشر مي شد، مطلبي نوشته شده بود که توجه همه را به خود جلب کرد. مطلب اين بود:


« دانشجو بابايي ساعت 2 بعد از نيمه شب مي دود تا شيطان را از خودش دور کند. »


من و بابايي هم اتاق بوديم. ماجراي خبر بولتن را از او پرسيدم. او گفت:


ـ  چند شب پيش، بي خوابي به سرم زده بود. رفتم ميدانِ چمن پايگاه و شروع کردم به دويدن. از قضا کلنل « باکستر » فرمانده پايگاه با همسرش از ميهماني شبانه برمي گشتند. آنها با ديدن من شگفت زده شدند. کلنل ماشين را نگه داشت و مرا صدا زد، و پرسيد: « در اين وقت شب براي چه مي دوي ؟ » گفتم: «خوابم نمي آمد خواستم کمي ورزش کنم تا خسته شوم. » گويا توضيح من براي کلنل قانع کننده نبود. او اصرار کرد تا واقعيت را برايش بگويم. به او گفتم: « مسائلي در اطراف من مي گذرد که گاهي موجب مي شود شيطان با وسوسه هايش مرا به گناه بکشاند و در دين ما توصيه شده که در چنين مواقعي بِدَويم و يا دوش آب سرد بگيريم. »


آن دو با شنيدن حرف من، تا دقايقي مي خنديدند؛ زيرا با ذهنيتي که نسبت به مسايل جنسي داشتند نمي توانستند رفتار مرا درک کنند.



او هيچ وقت پپسي نمي خورد


در طول مدتي که با عباس در آمريکا هم اتاق بودم، او هميشه روزانه دو وعده غذا مي خورد، صبحانه و شام. هيچ وقت نديدم که ظهر ها ناهار بخورد. بعضي وقت ها همراه با شام نوشابه مي خورد؛ اما نه نوشابه هايي مثل پپسي... که در آن زمان موجود بود. يک بار به او اعتراض کردم که چرا پپسي نمي خري؟


با اصرار من او آهسته گفت:


 ـ کارخانه پپسي متعلّق به اسرائيلي هاست.


به او خيره شدم و دانستم تا چه حد از شعور سياسي بالايي برخوردار است و در دل به عمق نگرش او به مسائل، آفرين گفتم.



زير هر تار مويت يک شيطان خوابيده است


شهيد بابايي بيشتر وقتها سرش را با نمره چهار، ماشين مي کرد و لباس بسيجي مي پوشيد. اين موضوع علاوه بر وضعيت ظاهري و نوع لباسي که به تن مي کرد، باعث مي شد که ما در راه بند هاي مناطق با مشکل مواجه شويم؛ زيرا معمولاً نام يک سرهنگ شکل و شمايل خاصي را در ذهن عامه مردم القا مي کند. بالعکس من با لباس کار آمريکايي و عينک خلباني براي اينکه در راه بند ها بدون معطلي عبور کنيم خودم را سرهنگ بابايي معرفي مي کردم و شهيد بابايي هم واکنشي نشان نمي داد.


يک روز در طول مسيري که با هم مي رفتيم، ايشان به طور خصوصي راجع به طرز لباس پوشيدن من صحبت کرد و گفت:


« اين لباس هاي آمريکايي که شما به تن مي کنيد، معنويت جبهه را به هم مي زند. »


من در پاسخ گفتم: « من به لباس شيک پوشيدن علاقه دارم. حالا مي خواهم بپرسم که چرا شما سرتان را هميشه ماشين مي کنيد. آخر حيف نيست که اين موهاي مجعّد و زيبا را مي تراشيد. ناسلامتي شما جوان هستيد. »


ايشان سکوت کردند و چيزي نگفتند. آن روز گذشت.


در يکي از روزها که در منطقه عملياتي بوديم، من پس از خواندن نماز صبح به جلو آينه رفتم وشروع کردم به شانه زدن موهايم. با توجه به بلند بودن موهايم، اين عمل مدتي طول کشيد؛ تا اينکه صداي خنده آهسته اي مرا به خود آورد. ديدم شهيد بابايي است که در کنار سوله دراز کشيده است. او از جايي که خوابيده بود نيم خيز شده و به من نگاه مي کرد. بابايي گفت: « مي خواهي من يکي از دلايل تراشيدن سرم را برايت بگويم؟ من الآن يک ربع تمام است که مي بينم جلو آينه ايستاده اي و موهايت را چپ و راست می کنی. می دانی که زیر هر تار مویت یک شیطان خوابیده؟ غرور این موها، تو را در جلو آینه نگه داشته و فکر می کنی که اگر موهایت را به طرف چپ شانه کنی خوش تیپ تر می شوی و یا بالعکس؛ ولی من سرم را تراشیده ام و یک قیافه معمولی به خود گرفته ام. قیافه معمولی هم هیچ وقت انسان را مغرور نمی کند. »


من دیگر حرفی برای گفتن نداشتم. از صحبت های او دریافتم که چقدر با نفسش مبارزه کرده و به همین خاطر انسان کاملی شده است.



خداحافظی


همسر شهید بابایی می گوید: سال 1366 بنا بود همراه عباس به سفر حج مشرّف شویم. پس از تحویل ساک هایمان در چهره عباس نوعی پریشانی دیدم. او سخت در اندیشه بود. انگار که می خواست چیزی بگوید و نمی توانست. جهت سوار شدن هواپیما از سالن انتظار خارج شدیم و به پای پلکان هواپیما رسیدیم. ناگهان عباس مرا صدا زد و گفت: ـ خدا به همراهتان


من و اطرافیان شگفت زده شدیم. به او نگاه کردم و گفتم: ـ مگر تو با ما نمی آیی؟


سرش را پایین انداخت و زیر لب آرام گفت: ـ الله اکبر


من که از حرکت او گیج شده بودم گفتم: ـ چه می خواهی بگویی؟ چه شده عباس؟


ولی او بی اعتنا به گفته من گفت: ـ خیلی شلوغه... خیلی شلوغه.


من که به خاطر آشنایی با اخلاق او تا حدی به منظور او پی برده بودم با ناراحتی گفتم: ـ عباس! نکند که تصمیم داری با ما نیایی؟


او گفت: ـ من نمی توانم با شما بیایم. کشتی ها باید سالم از تنگه بگذرند. شما بروید خانم. من سعی می کنم تا با آخرین پرواز خودم را به شما برسانم.


من که می دانستم عباس از تصمیم خود منصرف نخواهد شد، به او گفتم: ـ قول می دهی؟


او دستی بر سرش کشید و در حالی که لبخندی بر لب داشت گفت:


ـ می بینی که ساکم را هم پیش شما گرو گذاشته ام. قول می دهم که بیایم. حالا راضی شدی؟...


آنگاه آقای صرّاف از او خواست تا همراه ما بیاید؛ ولی عباس که گویا می خواست حرف آخر را بزند تا دیگر کسی به او اصرار نکند، رو به همه کرد و گفت:


ـ مکّه من این مرز و بوم است. مکّه من آبهای گرم خلیج فارس و کشتی هایی است که باید سالم از آن عبور کنند. تا امنیت برقرار نباشد، من مشکل می توانم خودم را راضی کنم.


بعد ها وقتی که از سفر حج بازگشتیم، شنیدم که عباس در طی آن مدّت طرحی را به اجرا در آورد که با طرح او چهل فروند کشتی غول پیکر تجارتی از تنگه خورموسی به سلامت عبور کردند.



شهادت


شهید عباس بابایی در تاریخ جمعه 15 مرداد سال 1366 ساعت هشت و سی دقیقه صبح روز عید قربان به شهادت رسید.


دادپی ـ یکی از خلبانان و دوستان تیمسار بابایی ـ که همان سال به حج رفته است، می گوید: روز عید قربان، عاشقان کعبه در حال طواف بودند، صدای اذان در فضا پیچید. ناگهان بر جای خود میخکوب شدم و با چشمانی شگفت زده عباس را دیدم که احرام بسته. سراسیمه صف زائران را شکافتم تا خود را به او برسانم ولی هر چه گشتم او را نیافتم.


در لحظه اذان ظهر عید قربان پیکر پاک شهید بابایی بر روی دستها تشییع شد. 


 


 



::: يکشنبه 9/2/1386 ::: ساعت 12:23 صبح ::: نظرات شما: نظر