هفته قبل يکي از شاگردانم سر کلاس گفت: « خانم يک مسأله اي چند روزه ذهنم را مشغول کرده. چند روز پيش تو تاکسي نشسته بودم. راننده يک نوار عزاداري گذاشته بود. خانمي که کنارم نشسته بود بهم گفت: « اين شيعه ها هم عجب اعتقادات مسخره اي دارند. امام حسين را خداي خودشون مي دونند. الان هر بچه اي مي دونه که خدا ( الله ) هست ولي اهل تشيّع ميان امام حسين را ( أعوذ بالله ) از خدا هم بالاتر مي برند.» منم بهش گفتم: « من خودم شيعه هستم امّا اصلا امام حسين را خداي خودمون نمي دونيم. اين حرفا چيه ميزني خانم؟! »
امّا اون خانم ( که معلوم بود سنّي مذهب است ) گفت: مگه نميشنوي اين مداح چي داره ميگه؟! مگه اينا همين شيعه ها نيستند؟! داره ميگه خداي من حسينه! لا اله الّا .... ( أستغفر الله ). اينا دارند کفر ميگن. اين چه شيعه ايه؟!»
راستش خانم! وقتي اون زن اين حرف را زد ديگه نتونستم جوابش را بدهم. راستش خودمم شک کردم تو اين موضوع. حالا ميشه شما بگيد چرا ما شيعه ها امام حسين عليه السلام را خداي خودمون مي دونيم؟!»
وقتي اين صحبت ها را از زبان شاگردم ـ يک دختر سيزده ساله ـ شنيدم، دوست داشتم همون جا بنشينم و زار بزنم که بعضي ها چه به سر آبروي تشيّع آوردند!
جواب شاگردم را دادم. اونقدر صحبت کردم که قانعش کنم که تشيّع چنين اعتقادي نداره که امام حسين عليه السلام را خداي خودش بدونه.
براش توضيح دادم که بعضي مداحان براي شور و حال دادن به مجالس خودشون ( به قول خودشون ابراز محبّت و عشق به امامشون ) اينطور بدعت ها را وارد مداحي هاشون کردند. خرافه هاي زيادي را وارد مداحي هاشون کردند تا مجالسشون با حال تر و شلوغ تر بشه. اينکه بعضي هاشون براي مشهور شدنشون آهنگ هايي را به کار بردند که عرش خدا را به لرزه در مياره. اونقدر گفتم و گفتم که گفت ممنون خانم حالا اگه يکي به مذهبم توهين کنه مي دونم چه جوري جوابش را بدهم. ما بهترين مذهب را داريم.
سؤالي که ممکن است مطرح شود اين است که؛ آيا اگر مردم کوفه از امام حسين عليه السلام دعوت نمي کردند ، قيام امام اتفاق نمي افتاد؟
در جواب اين سؤال بايد گفت قيام امام حسين عليه السلام عوامل مختلفي داشت و دعوت مردم کوفه از امام هم يکي از اين عوامل بود ولي عامل اصلي قيام امام نبود.
بعد از مرگ معاويه در نيمه ي ماه رجب سال 60 هجري، يزيد به حاکم مدينه ( وليد بي عتبة بن ابي سفيان ) دستور داد که از حسين بن علي براي خلافت او بيعت بگيرد. ولي امام حسين عليه السلام از اين کار سر باز زد، زيرا بيعت با يزيد نه تنها به معناي پذيرفتن خلافت شخص ننگيني مانند او بود ، بلکه به معناي تأييد بدعت بزرگي هم بود و آن تأسيس رژيم سلطنتي بود که معاويه آن را پايه گذاري کرده بود.
امام پس از چند روز مقاومت در برابر حاکم مدينه، در 28 رجب با اعضاي خانواده و تعدادي از بني هاشم، مدينه را به سوي مکه ترک کرد و در سوم شعبان وارد اين شهر شد.
اولين نامه کوفيان حدود چهل روز پس از اقامت امام حسين عليه السلام در مکه به دست آن حضرت رسيد و اين خود گواه بر اين مسأله است که حتي اگر مردم کوفه از امام حسين عليه السلام دعوت نمي کردند، امام باز هم به مخالفت خود با خلافت يزيد مي پرداخت. از طرف ديگر اگر دعوت مردم کوفه عامل اساسي قيام بود ، وقتي که خبر رسيد مسلم بن عقيل نماينده ي امام در کوفه به شهادت رسيده است ، امام دست از سخنان و مواضع خود برمي داشت و از ادامه سفر خود صرفنظر مي کرد.
عده اي هم بر اين عقيده هستند که عامل اصلي قيام امام حسين عليه السلام اين بود که يزيد امام را وادار به بيعت با خود کرد و امام مجبور شد در مقابل اين زورگويي قيام کند.
سؤالي که در اينجا مطرح مي شود اين است که آيا اگر يزيد براي بيعت گرفتن از امام حسين عليه السلام به او فشار نمي آورد ، باز هم ايشان با حکومت يزيد مخالفت مي کرد؟
يادمه چند سال پيش در يک مجلس عزاداري مداح وقتي داشت روضه ي حضرت علي اکبر عليه السلام را مي خوند، وقتي رسيد به اونجايي که اباعبد الله عليه السلام خودش را به پيکر بي جان فرزند برومندش رساند، صورت به صورت پسر گذاشت و ديگه صورتش را بلند نکرد، اين حالت اونقدر طولاني شد که دشمن شروع به هلهله کشيدن کرد و فکر کرد امام حسين جان به جان آفرين تسليم کرده. در اين هنگام حضرت زينب سلام الله عليها خود را به برادرش رساند و تا خودش را به برادر برسونه شمشير و نيزه بود که به طرفش فرود مي آمد. خانم خودش را به برادرش رساند و با رسيدن خواهر، امام حسين عليه السلام صورتش را از صورت علي اکبر عليه السلام برداشت. من موندم که خانم زينب چطوري تونست از ميون اون همه جلّاد بي دين عبور کنه؟
فرداي اون روز در مجلس عزاداري همان مداح گفت: ديروز بعد از تموم شدن مجلس يکي بهم گفت فلاني مگه تو نمي دوني اون موقع که علي اکبر به زمين افتاد هنوز عباس زنده بود؟! تا عباس زنده بود کسي جرأت نداشت به زينبش آسيبي برسونه.
هر چي فکر کردم در وصف حضرت اباالفضل العباس عليه السلام چي بنويسم، ديدم قلم از آوردن حتي کلمه اي در وصف ايشان ناتوان است. پس به همين بيت امام زمان عج الله تعالي فرجه الشريف در وصف عموي بزرگوارشان اکتفا مي کنم:

پ.ن:
اين دو بيتي را عالم و عارف بالله شيخ جعفر مجتهدي از زبان مبارک حضرت ولي عصر عج الله تعالي فرجه الشريف نقل کرده اند.
سلام
ادامه دو پست قبليم: دو خاطره از دو زيارت و يک سلام عاشقانه و بي ريا
وقتي تو کربلا، حتي يک صدم خواسته هام برآورده نشد. اون چيزي که تصور داشتم تحقق نيافت، خيلي غصه دار شدم.
من نتونسته بودم اونجوري که دلم مي خواد زيارت کنم. تصور من از گودال قتلگاه، تلّ زينبيه، خيمه گاه ... فضاي معنوي که انتظارش رو داشتم...
وقتي يادش مي افتم دلم بد جوري مي گيره. اون همه اعمالي که در زيارت امام حسين عليه السلام اومده... نمي تونستم به جا بيارم... خيلي بي حال بودم ... نمي دونم بي حاليم تو کربلا رو بذارم به حساب خستگي سفر؛ سرماخوردگيم يا ...
از همون اولين لحظه اي که از خاک کربلا خارج شديم، همه وجودم پر از غم و حسرت شد. آرزوم بود يه بار ديگه برم کربلا. يه بار ديگه اونجا باشم. يه بار ديگه ضريحش رو در آغوش بگيرم. يه بار ديگه ...
ادامه مطلب...
سلام
اونايي که پست قبليم رو نخوندن لطف کنند اول اونو بخونند، بعد اين پست را که ادامه شه.
چهارده سال پيش با اون اتفاقي که تو حرم امام رضا عليه السلام برام افتاد فهميدم که معناي زيارت اين نيست که حتما دستت به ضريح امام برسه و ببوسيش. چه بسا بعضي اوقات اصرار بيش از حد براي رسيدن به ضريح و تبرک جستن به آن، باعث ارتکاب گناه و شکستن حرمت اون مکان مقدس بشه.
بعضيا براي رسيدن به ضريح مطهر ائمه معصومين عليهم السلام، تا مي تونند دست و پا له مي کنند و موجب آزار و اذيت زائران امام مي شوند. خوب اين حق الناسه.
من به چه حقي بايد براي انجام يه عمل مستحب، مرتکب فعل حرام، اون هم در محضر امام معصوم بشم!
ديگه مي دونم که اگه دور ضريح خلوت باشه، يا اينکه رسيدن به ضريح بي احترامي به ساحت مقدس امام معصوم و اذيت و آزار ديگران را به دنبال نداره، اجازه دارم برم جلو و خودم را به ضريح متبرک کنم و از همون جا با امامم صحبت کنم. در کنارش حواسم به زائراي ديگه هم باشه و به اونها هم فرصت رسيدن به ضريح را بدهم.
حالا جداي از همه اينها؛ زيارت که حتما به بوسيدن ضريح نيست. آدم بعضي ها رو تو حرم مي بينه که اصلا عين خيالشون نيست کجا هستند.
سالهاست که سخن يه بزرگوار را آويزه گوشم کردم: « وقتي وارد حرم شدي، همون جا دم در ورودي خدمت آقا عرض ادب کن و سلام بده و بعدش اذن دخول را بخون ( از آقات اجازه ورود بخواه ) . اگه ديدي قلبت داره آتيش مي گيره، اگه دلت گرفت، اگه برا ديدن امامت بي تاب شدي، اونوقت بدون که اجازه ورود بهت دادن. »
تصورش را بکنيد رفتيد در يه خونه رو زديد، خونه ي يه عزيز، صاحب خونه در را باز کنه. جلوي ورودتون را نگيره ولي با نگاهش بهتون بفهمونه که راضي نيست پا تو خونه اش بذاريد. اون لحظه چي کار مي کنيد؟ چه حالي بهتون دست مي ده؟ همينطور بي تفاوت سرتون را مياندازيد پايين و وارد خونه مي شوید؟
یا اینکه دنبال علت نارضایتی محبوبتون می گردید. اول صاحب خونه رو راضی می کنید، بعد وارد می شوید.
چی کار می کنید؟!!
یه سلام به محضرشون؛ هر جای دنیا که باشی، اگه با تمام وجود باشه، اگه خالی از هر نوع ریا و فریب خود باشه، حتما زیارت ایشون محسوب میشه و خدمتشون تقدیم میشه.
دوست دارم الان که این پست رو می خونی، تو این ماه مبارک، تو این روز مقدس که به نام شهداست، به یاد شهدا ، به عشق آقا ، یه سلام ( از اون سلاما که آقا از شنیدنش لذت می بره ) تقدیم کنی محضر مولایت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام.
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
شرمنده. کنترل قلم از دستم در رفت و مطلبم طولانی شد. صحبت درباره خاطره دومم که به کربلای امام حسین علیه السلام مربوطه را می ذارم برا ی پست بعدی.
ادامه دارد...
التماس دعا

